محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
718
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
يزيد باز رفتند و آن شعر او را باز گفتند . يزيد خاموش شد تا آخر سال و وليد به وقت حجّ به مكّه آمد . از يك سوى حجّ او كرد با گروهى ، و از يك سوى عبد الله زبير با گروهى . و چون سال شصت و دو اندر آمد ، يزيد خواست [ وليد را ] كه عبد الله را به بند تواند آوردن . عبد الله زبير آگاه شد . نامه كرد سوى يزيد و گفت : اين وليد سخت مجهول و ابله است و به ابلهى كارها به زيان مىبرد . كسى ديگر را فرست تا اين كارها نيكو شود . يزيد سپاس داشت كه عبد الله به دو نامه كرد و اميد داشت كه مگر به طاعت او باز آيد . هم آنگه وليد را باز كرد به نامه به قول وى [ 285 b ] و ديگر پسر عمّ را بفرستاد ، عثمان بن محمّد بن ابى سفيان ، و او جوان بود و كارها تجربت ناكرده . به مدينه شد و به لهو طرب و تماشا مشغول مىبود . خبر وقعة الحره در اين سال عثمان بن محمّد وفد فرستاد از مدينه سوى يزيد ده كس را از مهان و اشراف ، و برادر عبد الله بن زبير را با ايشان بفرستاد ، منذر . يزيد ايشان را بنواخت و برّ كرد و منذر را صد هزار درم داد و ديگران را ده هزار . ايشان باز مدينه آمدند و گفتند : اين يزيد كافر است و او را دين نيست كه روز و شب شراب خورد و نماز نكند ، و خون اولاد رسول را حلال داند ، او را در امامت حقّ نيست و ما از بيعت او بيزار شديم . و عبد الله بن حنظله را مهتر كردند ، و اين عثمان را و همه بنى اميّه را بند كردند . و چون اين خبر به يزيد بردند تافته شد . و على بن الحسين به مدينه بود . ايشان همه پيش او شدند كه با او بيعت كنند . او اجابت نكرد ، و مدينه را به جاى بگذاشت و به ديهى شد كه نام آن ديه ينبع است . چون اين خبر به يزيد رسيد نعمان بن بشير الانصارى را بخواند و گفت : به مدينه شو و ايشان را پند ده كه من نخواهم كه بدان جايگاه سپاه فرستم و زنان ايشان را بيوه كنم . و على بن حسين را بگوى كه معلوم شد كه تو چه نكويى كردى . نعمان بر جمّازه اى نشست و به تعجيل به مدينه آمد و ايشان را پند داد و بسيار بگفت ، البته سود نداشت . نعمان را گفتند : يا