محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
691
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سنگ انداختيد و ندانيد كه كى انداخت . هر كه سوگند خورد رها كرد ، تا هشتاد تن بماندند كه تهمت بر ايشان درست شد . پس همه را دست ببريد و رها كرد . و آنگاه بر نشست ، و آن دو هزار مرد شمشير كشيده پيش او اندر همى آمدند تا به سراى امارت فرود آمد ، و تا زياد به كوفه بود نيز كس را عقوبت نبايستى كردن . پس از آن معاويه خراسان با عراقين همه زياد را داد ، و زياد الحكم بن عمرو را به خراسان فرستاد ، و حكم به مرو بمرد . باز از پس او خليد بن عبد الله الحنفى را به خراسان فرستاد ، و چون يك سال بود باز خواند . و اندر اين سال پنجاه بو موسى الاشعرى به مكّه بمرد . و معاويه اندر اين سال حج كرد و راه گذر به مدينه كرد ، و خواست كه منبر پيغمبر عليه السّلام برگيرد و به شام برد و گفت خداى تعالى بر اهل مدينه خشم گرفته است كه عثمان را بكشتند . و چون پيش منبر رفت و بجنبانيدند ، آفتاب بگرفت و روز تاريك شد و ستاره پديد آمد و مردم به خروش افتادند . معاويه رها كرد . پس گفت : من بدين آن خواستم بر داشتن كه پايهء آن را بنگرم كه درست است يا نه و پوسيده است يا نه ، و منبر پيغمبر عليه السّلام سه پايه بود . پس از آن معاويه شش پايه افزون كرد تا نه پايه شد ، و امروز همچنان نه پايه است . و خطيب بر آن شش پايه شود ، و آن سه پايه بالاى آن است كه كس بر آنجا نشود از حرمت پيغمبر عليه السّلام . باز عبد الملك مروان به حجّ شد خواست كه منبر پيغمبر عليه السّلام برگيرد ، قبيصة بن ذؤيب يار پيغمبر او را گفت : اين را نتوان بيرون آوردن ، و معاويه خواست كه برگيرد . جهان سياه شد و روز شب گشت . عبد الملك دست از منبر باز داشت . و از پس اين ربيع بن زياد الحارثى بر خراسان امير بود از قبل زياد . و تا لب جيحون بيامد ، و ترك از وى به هزيمت شد ، و ربيع شهر بلخ به صلح بگشاد و به ما وراء النهر شد و با ترك حرب كرد و غنيمت بسيار يافت و زود بازگشت . و زياد به سال پنجاه و سه بمرد و پنج سال اين همه پادشاهى او داشت . و سيرتش چنان بود كه او گفتى : اگر به همه مملكت و پادشاهى من اندر از در كرمان تا پارس و خراسان تا لب جيحون و عراق و تا لب دجله و حدّ هندوستان كسى را