محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
627
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
غوغا آن را غارت همى كردند . بو موسى از مالك زينهار خواست . مالك گفت : اين هم آن مردماناند كه تو از بهر ايشان را خداى را و پيغمبر را و امام را بيازردى . پس مالك او را تا شب زمان داد تا جايى ديگر شود و رختها آنجا برد و حسن و عمّار و مالك آن شب در سراى سلطان بودند . ديگر روز حسن برفت با هفت هزار سوار همه با سلاح و آلت تمام ، و هر چه اندر كوفه مردى بود نامدار و مبارز با وى برفتند . و على آگاه شد و يك منزل پيش ايشان باز آمد و ايشان را [ 270 b ] بنواخت و گفت چنان كنم اى اهل كوفه كه قبلهء اسلام و مركز دين شما را بود ، و به وقت عمر بن الخطَّاب با عجم كارزار كرديد تا مسلمانى به شرق برديد ، و من اكنون شما را بخواندم تا بدين برادران ما كه مخالف شدند ما را يارى دهيد تا ايشان را به حقّ خوانيم ، اگر اجابت كنند بپذيريم و آن گذشته درگذاريم ، و اگر اجابت نكنند با ايشان مدارا كنيم ، و اگر بر ما بغى و ستم كنند ما خداى را بخوانيم تا شرّ ايشان را از ما باز دارد ، و هر چيزى كه اندر وى صلاح است بكوشيم . و پس آن سپاه را به ذى قار فرود آورد . و ديگر روز على قعقاع بن عمرو را به رسولى فرستاد به بصره و گفت : برو و ايشان را به طاعت خوان و پند ده . پس قعقاع به بصره شد ، عايشه و طلحه و زبير را بديد . گفتند به چه كار آمدى ؟ قعقاع گفت : به صلاح جستن مسلمانان . پس قعقاع ايشان را گفت : شما چه مىگوييد ؟ ايشان گفتند ما خون عثمان مىجوييم و صلاح خواهيم . قعقاع گفت : اين كار شما [ را ] اول به آخر نمىماند و اندر جستن خون عثمان فساد است نه صلاح ، زيرا كه شما اندر بصره سيصد مرد بكشتيد و سيصد هزار كينه اندر سينه ها نهاديد كه ايشان همه اندر طلب خون شمااند ، و هر چند از اين بيش كنيد اندر دل مسلمانان افزونتر شود ، و اين فساد بود نه صلاح . عايشه گفت : نيكو مىگويى ، اكنون تو چه گويى چه بايد كردن ؟ گفت : فتنه ببايد نشاندن و صلح بايد كردن و عاقبت را ببايد ديدن كه كليد عافيت به دست شما است و كليد بلا هم به دست شما است ، اگر در عافيت بگشاييد ، به سلامت باشيد ، و اگر در بلا بگشاييد ، ترسم كه بدين فتنه اندر نخست