محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1312

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گردانيد و بازگردانيد . ايشان گفتند ما را دستورى خواه از امير المؤمنين تا به سراى اندر آييم و پسر وزير را سلام كنيم و بازگرديم . و حاجب وزير به سراى اندر آمد و به سوى بو الحسن شد . و او نشسته بود به جاى پدر . و ابو الحسن را گفت مرا وزير فرستاد تا سپاه را معذرت كنم و بازگردانم . و سپاه مىخواهند كه ترا ببينند و سلام كنند و بازگردند . بو الحسن به سوى مقتدر اندر رفت و او را آگاه كرد كه خبر چنين آمده است و سپاه مىخواهند كه مرا ببينند و سلام كنند و بازگردند . گفت : هر چه وزير بيند صواب بود . و آن سرهنگان همه پيش بو الحسن شدند و سلام كردند و او هر كسى را بازگردانيد . و حاجب وزير بازگشت ، و هر چه ديده بود وزير را بگفت . و نماز خفتن مادر امير المؤمنين و حرم بيامدند و مقتدر با ايشان برفت و روزه بگشاد . ابو الحسن دستورى خواست و بازگشت و به سراى اندر آمد . پدر او را بديد ، گفت : بارك الله عليك الحمد للَّه كه هر چه خواستم كه ببينم ترا بديدم و آنچه تو كردى همه را پسنديدم . و تو دوش بيدار بوده اى و رنجه شدى ، بازگرد و امشب بياساى كه بامداد از برخاستن چاره نيست . بو الحسن بساط پدر را بوسه داد و ديگر روز ، يك شنبه ، سرهنگان و دبيران و مهتران سپاه از بنى هاشم و بنى العبّاس به مجلس وزير آمدند و هر كسى با گروه خويش بايستادند . و عبّاس كس فرستاد و سوسن را گفت كس را راه مده به سراى اندر تا من آيم . پس عبّاس برنشست با خلقى بسيار و به سراى سلطان بنشست تا وقت بار ببود . همه مجلسها پر مرد شد ايستاده و نشسته . سوسن حاجب بيامد و گفت مر عبّاس را كه تنها در آى و سلام كن . چون عبّاس بار يافت اندر رفت و كرانهء تخت را بوسه داد و به جاى وزارت بايستاد . و آنگاه مردمان را همه باردادند . و نخست مهتران بنى هاشم اندر آمدند و اهل بيت خليفه از بنى عبّاس ، و باز مهتران و سرهنگان را باردادند و هر كسى با خيل و حشم خويش درآمدند و زمين را بوسه دادند و به جاى خويش بازايستادند ، چنان كه خليفهء پيشين را رسم بودى . و اندر ميان بنى هاشم پسرى بود كه او را ابو الفضل بن طومار خواندندى و