محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1293
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آمدند ، عبّاس مر صافى را گفت نخست به سراى مهدى شو و هر كه اندر سراى است همه را ببين و . . . و خادمان را وصيّت كن ، پس باز به سراى طاهر آى تا كسى ترا تهمتى نكند . و جعفر و مادرش را ببين و كار راست كن ، و نگر تا بتوانى ديدن طاهر خادم كه موكّل سرا است ، و بايد كه نخست طاهر را راست كنى و دلش بگردانى تا با اين تدبير يكى باشد ، و او را از من اميدهاى نيكو كنى ، اگر اين كار راست كند . و بگويى كه ترا چاره نيست از آنكه رسولى بايد فرستادن به سراى . و زنى را بفرستم ثقه از استواران زنانى كه اندر سراىاند . و رقعه اى به خط من سوى جعفر و مادرش رسانند تا بنگرم كه چه گويند و مرا چه جواب دهند . و ما از اين كار هيچ نتوانيم كردن تا طاهر خادم با ما راست نشود . بايد كه طاهر را بگويى كه چون اجابت كند تا رسول مرا با رقعهء من به جعفر و مادرش رساند . و علامتى بكن با طاهر كه چون رسول من آنجا آن حديث بگويد او بداند كه رسول من است . صافى گفت : چنين كنم . و برفت و به سراى مهدى شد . و آن كسها را كه اندر سراى بودند بديد ، و از آنجا به سراى طاهر شد . و آنچه عبّاس فرموده بود بكرد . و طاهر خادم را با خويشتن يار كرد . و اندر رفت و جعفر و مادرش را بديد و ايشان را آگه كرد كه وزير چه نيّت كرده است . آنچه توانست گفتن بگفت . مادر جعفر گفت : من از اين كار بترسيدم زيرا كه عاقبت خليفتى نه نيك بود ، و ترسم كه فرزند من اندر اين هلاك شود . و سخن گفت چنان كه راى و تدبير [ 355 b فا ] زنان باشد . و صافى او را ايمن كرد و همه حالها با او بگفت ، تا جعفر و مادرش اجابت كردند . گفتند فرمانبرداريم مر وزير را هر چه او بگويد و او بيند . و صافى به ايشان آفرين كرد و بيرون آمد . و طاهر صافى را بر در سراى بديد و هر چه با ايشان گفته بود با او نيز بازگفت . پس گفت وزير هم رسول خواهد فرستاد زنى را از استواران سراى خويش با رقعهء خويش . بايد كه آن رسول را با رقعهء او پيش جعفر و مادرش برسانى . و علامت اين است كه چون آن زن بيايد و ترا بپرسد و دست تو به دست اندر گيرد و بوسه دهد و انگشت به زير دست تو بفشارد ، تو بدان كه آن رسول وزير است و