محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1290
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
من كار خلق را نگاه دارم و ايشان خانه را نگاه دارند و من عامه را به صلاح آرم و ايشان خاصه را به صلاح آرند . و هيچ كار اين جهانى و آن جهانى بىيار نتوان كردن . مكتفى او را گفت كرا خواهى تا با تو بدين كار يار بود ؟ گفت اينك صافى خادمى با خرد است و با راى و تدبير و مولاى امير المؤمنين است و استوار است بر حرم در همه كارهاى خانه . گفت : راست مىگويى . صافى بدين جايگاه است و همچنين با تو اندر اين يار بود . عبّاس گفت : و سوسن خادم نيز زيرك و استوار است و حاجب بر درگاه . مكتفى گفت : كه بايد ديگر ؟ گفت : مرا اين دو بسنده باشند . يكى كار سپاه و كار بيرونى نگاه دارد و يكى كار عيالان و كارخانه . سديگر تن بايد كه او علم نجوم نيك داند تا طالع اين كار بگيرد و وقت آن بنگرد و از عاقبت اين كار بر رسد و مرا آگه كند كه كار زمين به اثرهاى آسمانى و طالعهاى علوى اندر بسته است . و وزير آن شب بشد . و با مكتفى مردى بود پارسا نام او اسحاق و امام بوده بود اندر اين علمها حاذق بود . گفت : اسحاق بن حسين شايد اين كار را . گفت : يا امير المؤمنين مرا خود روى به روى بود ، و همى نام او خواستم بردن و مرا اين سه يار پسنديده [ اند ] اندر اين كار . مكتفى گفت امروز باز گرد و فردا بامداد پگاه باز آى تا اين كار را تمام كنى . و عبّاس وزير آن روز بازگشت و ديگر روز بامداد بيامد . و مكتفى مر اين كار را نشسته بود . چون عبّاس اندر آمد و زمين را بوسه داد و بر تخت بنشست ، چنان كه رسم او بود ، مكتفى او را گفت : چه بينى اندر اين حديث . عبّاس گفت : هر چه امير المؤمنين بيند . گفت : پس صافى را بخوان . و صافى آمده بود و بر در ايستاده . عبّاس بيرون آمد و صافى را اندر خواند . و چون هر دو پيش مكتفى بايستادند ، عبّاس را گفت اين حديث مر صافى را بگوى . عبّاس صافى را بگفت . صافى دانست كه اين كار خطا است ، و نتوانست امير المؤمنين را باز زدن . زمين را بوسه داد و گفت : رأى امير المؤمنين برتر است و من بنده ام و فرمانبردار . مكتفى صافى را گفت : سوسن را بخوان . و سوسن بر در بود برجاى حاجب گاه نشسته . صافى