محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1261

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

شب چهارم فرودآمد سرمايى بود سخت و آن مردمان كه بر سر كوه بودند خواستند كه از سرما بميرند . ديگر روز افشين از آن جاى برفت ، و بوغا كس فرستاد كه شما هم بر جاى باشيد تا آفتاب برآيد و گرم شويد و اين برف بگدازد . و آن روز سرما افسون شد و لشكر بر افشين برآشوفتند و او را گفتند تا كى دارى ما را بدين كوه اندر ، مگر با بابك راست كردى كه ما را بدين كوهسار اندر آرى و بكشى . ما را به زمين فرود آر كه اگر بابك ما را كشد بر زمين دوستتر داريم كه بر سر كوه از سرما بميريم كه سپاه را و كمين را به گرما از خويشتن باز توان داشتن و به سرما نتوان داشتن . افشين احتمال همى كرد و ايشان را گفت فردا بشويم و به ميان كوهها اندر برويم هر چند راهها تنگ بود هم آنجا به تدبير و هوش برويم . و آن شب هم آنجا ببودند . نيم شب بابك با دو هزار مرد شبيخون آورد و بدان كوهها كه افشين بود اندر آمد . و به ميان ايشان ميلى بود از دو فرسنگ ، و بر سر كوهها علمهاى يك ديگر همى ديدند . پس افشين خويشتن را بر ايشان افگند و ايشان به حرب ايستادند از سر كوهها و شمشير اندر نهادند و از ايشان بسيار بكشتند . و بوغا از سپاه او آگاه شد . چون سپيده [ دم ] ببود بابك سپاه خويش را بازداشت و گفت از پس مرويد . بازگشت . چون بدين كوهها رسيد كه بوغا بود روشن شد بابك سپاه به دو گروه كرد و چنان همى بود كه چون شب اندر آيد بر بوغا شبيخون كنند . و چون روز روشن شد ، بوغا از آن حيلت آگاه شد . از كوهها فرو شد و هم از آن راه كه آمده بود بازگشت با سپاه خويش . و مردى مبارز از سرهنگان در پيش كرد . و [ فضل ] برادر افشين و سپاه همى رفتند و اين پنج هزار مرد اندر ميان گرفتند و نرم نرم همى راندند تا بپراگندند . و بابك آگاه شد كه بوغا بازگشت . لشكر خويش گرد كرد و از پس برفت . [ 350 b ] و سپاه بابك بر سر كوهها پراگنده مىرفتند . چون نماز ديگر بود بوغا بيستاد . ايشان گفتند ما را به شب رفتن خطا است . صواب آن است كه كوهى بنگريم استوار كه او را راه يكى بود بر آمدن و آنجا فرود آييم و استوار كنيم و