محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1244
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
از محرّم گذشته ، به مزگت آدينه گرد آمدند از ستيزهء مأمون . پس ابراهيم خطبه كرد و فرود آمد و نماز كرد و همه خلق بغداد بر وى سلام كردند و مأمون را خلع كردند و ابراهيم را بيعت كردند . و سه روز بيعت همى ستدند و كار تمام كردند . پس چون كار تمام شد از پس دو سه ماه ، روزى خواستند و با وى چيزى نبود كه ايشان را روزى دهد . و اندر بيت المال لختى درم بود . بر ايشان بخش كرد ، هر مردى را دويست درم آمد . و از ايشان زمان خواست تا غلَّه برسد و خراج بستاند . او را مهلت دادند . و سپاه به كوفه فرستاد و كوفه بگرفت . و به مداين فرستاد و مداين و سواد بگرفت و خود بيرون آمد ، و بر در بغداد لشكرگاه بزد و خواست تا به واسط سپاه فرستد سوى حسن بن سهل . و اميرى بغداد پسران موسى الهادى را داد : يكى عبّاس نام بود و ديگر اسحاق . و خبر به مأمون شد كه ابراهيم بن المهدى را بيرون آوردند . مأمون فضل بن سهل را گفت : چيست آنكه ابراهيم را به خلافت بيرون آوردند ؟ گفت : به خلافت نيست و ليكن او را به اميرى بغداد بنشاندند . و فضل بر مأمون پوشيده كرد و نگفت كه بر تو بيرون آمدند و ترا نپسندند كه رضا را ولى عهد كردى ، زيرا كه آن به تدبير فضل بود . پس ابراهيم بن المهدى بر در بغداد نشسته بود كه مردى خارجى نام وى مهدى ابن علوان بيرون آمد به حدّ سواد اندر . و از آن حدود مردمان بسيار بر وى گرد آمدند . و ابراهيم مر پسرش ابو اسحاق را [ بفرستاد ] . ابو اسحاق برفت با سپاه و با خارجى حرب كرد و به هزيمت باز بغداد آمد . و خارجى از خيل او بسيار بكشت . و ابراهيم سرهنگى را بفرستاد ، نام وى غسّان بن ابو الفرج ، با سپاهى تا با خارجى حرب كرد و او را بكشت ، [ و پسرش را اسير كرد . ] و حسن بن سهل [ به واسط بود ، چون بشنيد كه ابراهيم قصد او دارد و از بغداد بيرون آمده است ] ، عبد الحميد و پسرش حميد ، با سپاهى بسيار پيش ابراهيم فرستاد و همه سرهنگان كه با حميد بودند به سوى ابراهيم ميل كردند . و نامه كردند به حسن و بر حميد كيد كردند و حسن را گفتند ما ترا همى نصيحت كنيم حميد را به حرب ابراهيم مفرست كه او