محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1225

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

يك تن . و هرثمه او را به زورق اندر ببرد . و طاهر از اين حال آگاه شد . چون شب اندر آمد برنشست و بر لب رود آمد با لختى سپاه و ياران را دويست مرد بفرمود تا به دو زورق اندر نشستند [ 344 a ] با سلاحهاى تمام . و به ميان رود بيستادند به تاريكى . و هرثمه بر زورق خويش بيامد با خاصگيان خويش به جاى وعده . و محمّد پيراهن غلامانه بپوشيد و ردا بر سر افگند و نعلين تازى در پاى كرد و برخاست و به لب رود آمد با يكى خادم ، و به كشتى هرثمه اندر شد . چون زورق به ميان رود رسيد . مردمان طاهر زورقها گرد وى اندر آوردند و تيرباران كردند و حرب كردند . و هرثمه حرب كرد ، و پس فراز آمدند و زورق هرثمه را به حربتها سوراخ كردند تا آب در زورق آمد و به آب فرو نشست ، و هر كه آشنا دانست خويشتن را به آب اندر افگند و آشنا كرد و بجست . و كشتىبان دست هرثمه بگرفت و بجست و به آب اندر آشنا كرد و او را به كنار برد به سختى . و محمّد به سختى خويشتن را به آب اندر افگند و آشنا كرد و لختى بشد به آب اندر . پس هم بر لب رود از جانب غربى ، هم از آن سوى كه از شهرستان بود ، بر آمد . و بدانجا كه برآمد طاهر ده مرد نشانده بود ، و مهتر ايشان مردى بود از خراسان نام وى ابراهيم بن جعفر البلخى ، چون محمّد برآمد ، محمّد بن ابراهيم او را بشناخت ، گليمى بر پشت وى افگند تا سرما نيابد . و او را بر اسب خويش نشاند . و طاهر و همه مردمان ايدون پنداشتند كه محمّد غرقه شد . و ابراهيم فراز آمد و او را گفت : حالى چنين بود و او به خانهء من است به گليمى اندر . طاهر را غلامى بود نام او قريش و دندانهاش دراز بود و بزرگ ، چنان كه او را قريش دندانى خواندندى . طاهر هم آنگاه قريش را بخواند و گفت : به خانهء ابراهيم شو و سر محمّد برگير و بيار . قريش برفت و محمّد را بيافت تنها آنجا ، شمشير برآورد كه بزند . محمّد برخاست و چيزى نيافت اندر خانه مگر بالش . آن را به دست گرفت و سپر كرد تا مگر شمشير از خويشتن بازدارد . شمشير بزد بر بالش آمد و بر روى محمّد اندر خست و فرق سرش ببريد . [ قريش ] ديگر بزد به بالش و ببريد و محمّد