محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1198

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بشد ، رشيد از سراى پردهء زنان به سراى پردهء خويش باز آمد و مسرور خادم را بخواند و گفت : برو هم اكنون و جعفر بن يحيى را به خيمهء خويش آور و سرش بردار و نزد من آر . چون مسرور اندر آمد بو زكّار بيتى شعر همى گفت و اين بيت اين بود : فلا تبعد وكلّ فتى سيأتى * عليه الموت يطرق او يغادى مسرور در رفت و بر سر جعفر بيستاد . جعفر چون او را بديد بترسيد . مسرور گفت : امير المؤمنين ترا همى خواند . گفت : كجا است امير المؤمنين ؟ گفت : به مجلس زنان بود باز به جاى خويش آمده است . جعفر گفت : مرا چندان زمان ده كه به سراى پردهء زنان اندر شوم و وصيّت كنم . مسرور گفت : آنجا نتوانى شدن و ليكن اينجا هر وصيّتى كه هست بكن . جعفر هم آنجا وصيّت بكرد ، و مسرور او را به خيمهء خويش برد و شمشير بكشيد . جعفر گفت : چه فرموده است ؟ گفت : فرموده است كه سرت پيش وى برم . گفت : زنهار كه او به مستى گفته است و او باز از آن پشيمان گردد ، بايد كه يك بار ديگر به روى . و او را سوگند داد و از حقّها و دوستيهاى گذشته ياد كرد . مسرور پيش رشيد رفت و او بر مصلَّى نشسته بود و مسرور را چشم همى داشت . گفت : هين ، سر جعفر كو ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، جعفر را آوردم . رشيد گفت : جعفر را نخواستم و سرش را خواستم . مسرور بازگشت و سرش برگرفت و پيش رشيد آورد . گفت : اكنون سر و تنش نگاه دار تا از تو خواهم ، و هم اكنون يحيى را و هر سه پسرش را فضل و محمّد و موسى ، و برادرش را محمّد بن خالد ، به خيمهء خويش آور و بند كن ، و هر خواسته كه با ايشان يا بى از ايشان بستان . مسرور همچنان كرد و چون روز شد ، رشيد سر جعفر به بغداد فرستاد تا بر دار كردند . ديگر روز سوى رقّه شد و يحيى را و برادرش را بازداشت اندر عذاب و سختى ، و همه خواسته هاشان بستد . و يحيى به زندان اندر بمرد . آنگه برادر يحيى را ، محمّد بن خالد ، دست از او بازداشت و او را نكشت ، زيرا كه از او خشنود بود و دانست كه از او هيچ فضولى نيايد . و از آل برامكه از او بهتر نبود . و ديگران را