محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1196
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
را پند دادى . چون رشيد بنشست اين خواهر را بزرگ داشتى و دوست داشتى و رازهاى خويش او را گفتى و با او شراب خوردى ، و بر وى از او نزديكتر كس نبودى . و جعفر را با اين خواهر و كنيزكان به مجلس شراب بنشاندى . و جعفر را گرانى آمدى با عبّاسه به مجلس اندر نشستن ، ترسيدى كه از چشم يا از زبان او خطايى آيد . و جعفر خويشتن را از مجلس بازكشيد . و رشيد بدانست كه جعفر را همى گران آيد . او را گفتا : يا جعفر ، من عبّاسه را به زنى به تو دهم بدان شرط كه تو خواهى ، و او را جز اندر مجلس من نبينى و اندام تو بر اندام وى نيايد ، و هيچ چيزى كه به ميان زن و شوى بود ميان تو و او نبود ، و ليكن از بهر آن تا به مجلس اندر گستاخ درآيى و بنشينى . جعفر گفت : هر چه امير المؤمنين بيند من فرمان بردارم . رشيد عبّاسه را به دو داد به زنى . و بيك جاى به مجلس رشيد همى بودى و از دور حديث كردندى . و عبّاسه نيكوترين كسى بود اندر سراى رشيد از زنان آزاد و بنده ، و جعفر نيز نيكو بود . و چون ايشان هر دو را با يك ديگر راى گرد آمدن آمد از پنهان با يك ديگر گرد آمدند . و عبّاسه بار گرفت از جعفر و پسرى بياورد ، و آن پسر را پنهان به دست دو كنيزك با خواستهء بسيار به مكّه فرستاد تا او را آنجا بدارند . و چون سالى ببود ، عبّاسه با يك كنيزك خويش جنگ كرد و او را بزد و سوگند خورد كه بكشمت . آن كنيزك برفت و رشيد را از آن كودك كه عبّاسه آورده بود از جعفر خبر كرد . رشيد گفت : اين حديث پيش كس مگوى . و آن كنيزك را از عبّاسه بستد و به ميان كنيزكان خويش فرستاد ، و آن حديث به دل اندر همى داشت . و رشيد حيلت كرد تا خبر عبد الله الحسنى را بيافت و درست شد او را كه سوى خراسان شد . على بن عيسى بن ماهان را به خراسان فرستاد گفت : يحيى را طلب كن . و دل رشيد بر برامكه بگشت و جعفر را و يحيى را گران گرفت . و يحيى از رشيد هر روز گرانى همى ديدى به سخن گفتن و نتوانستى استعفا خواستن . و رشيد صبر كرد . [ 339 a ] پس علىّ بن عيسى يحيى را به خراسان بيافت به خانه اى اندر پنهان ، او را بگرفت و به دست استوار خويش سوى رشيد