محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1194
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفتن بگويد از هر كارى ، و من او را بفرمايم . آنگه او بر تو عرضه كند و به تدبير تو كارها براند . و رشيد را ميل سوى جعفر بود و يحيى فضل را گزيد . و جعفر دبيرتر و نيكو حديثتر و نيكوروىتر بود و ليكن فضل به سال مهتر بود و كار ديده تر و آزمايش بيشتر و با تدبيرتر . يحيى او را گزيد و انگشترى امير المؤمنين به دو داد و او را به وزيرى خليفت كرد . و رشيد را دل به جعفر بود و ليكن خاموش بود و چيز نگفت . و دو سال فضل خليفتى پدر همى كرد بر وزيرى . پس رشيد آن وزارت جعفر را داد ، و چندگاهى جعفر وزارت كرد . باز انگشترى از جعفر بستد و به يحيى فرستاد و گفت : تو به دانى هر كه را خواهى از اين پسران ده كه تو ايشان را بهتر شناسى و من نخواهم كه بر كراهيت تو يكى را دهم كه بود كه ترا خويش نيايد . يحيى انگشترى كس را نداد و خود كارها همى راند تا آن وقت كه كار بر او بگشت . و هرگز كس نگويد كه اندر جهان از ملوك عجم و خلفاى اسلام وزيرى يا ملكى بدان جاى رسيد كه يحيى برسيد . بر اهل [ بيت ] او بازشد ، و ايشان را دو سه گونه اتفاق غيب افتاد ، نخستين يكى از درازى كار كه چون مردى را اندر كارى مدّتى دراز شود او را دشمن بسيار شود ، كه هيچكس همه جهان را خشنود نتواند داشتن . و يحيى همى دانست كه از روزگار دراز چنين باشد ، از آن استعفا همى خواست . و ديگر اتّفاق غيب از آن آمد برامكه [ را ] كه مردى بود به رقّه از اهل بيت [ 338 b ] علم چنان كه عامه را پند دادى و علم گفتى ، و پارسا و نيك مرد بود ، نام او محمّد بن اللَّيث و كنيت او ابو ربيع ، و با علمش نيز دبير بود . او از يحيى بيازرد و رقعه برداشت به رشيد و گفت : يا امير المؤمنين ، خداى را عزّ و جلّ به روز رستخيز چه گويى و چه حجّت آرى تا يحيى بن خالد را و فرزندان و اهل بيت او را بر گردن مسلمانان برگماشتى و كار مسلمانان به دو سپردى ، و او زنديق است و مذهب زنادقه دارد از پنهان ، و فرزندان او و اهل بيت او بدين مذهباند و او را دين نيست و نه ايشان را . و يحيى از حديث آن رقعه آگاه شد و خاموش بود . پس يك روز رشيد او را پرسيد و گفت : يا يحيى ، اندر محمّد اللَّيث چه گويى چه مرد است ؟ يحيى گفت :