محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1165

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بنى العبّاس ، و به همه بنى العبّاس خليفتى نبود از او عادلتر و نه از وى عفوكنتر و نه از وى سخىتر و نه از وى عابدتر و پرهيزگارتر ، و نه از او با مرّوتتر و نه از وى نيكوروىتر ، و بر مبتدعان سختگيرتر . و عدل او بدان جايگاه بود كه به مظالم خود نشستى و قصّه هاى رعيّت خود نگاه كردى . چون بنشستى گفتى فقها و علما و حكما را بار دهيد تا پيش من بنشينند تا اگر من بر كسى ستم خواهم كردن ، يا بيدادى انديشم ، بديشان اندر نگرم و شرم دارم ، و اگر چيزى خطا كنم ، ايشان مرا بگويند . يك روز مردى بيامد و قصّه بر او برداشت روز مظالم و دعوى كرد بر وكيل او كه فلان ضيعت از من ستده است . مهدى گفت : آن ضيعت من است و به دست من اندر است و ترا كه اين دعوى همى كنى ، بيّنت آن واجب است كه حقّ تو است . آن مرد گفت : يا امير المؤمنين ، بر تو گير اگر دعوى بر تو افتد من داد نيز از تو خواهم . عبد الله بن علاثهء قاضى پيش وى نشسته بود . مهدى او را گفت : به حكم حاكم پسندى ؟ گفت : پسندم . آن مرد را با خويشتن بر مصلَّى نشاند ، گفت : ايّها القاضى ، ميان ما حكم كن . قاضى آن مرد را گفت دعوى كن [ 334 b ] بر آن ضيعت . مرد دعوى كرد . قاضى مهدى را گفت : چه گويى يا امير المؤمنين . مهدى گفت : ضيعت من است و به دست من اندر است و اين مرد را اندر آن حقّ نشناسم . آن مرد گفت : ايّها القاضى ، وى را بپرس كه اين ضيعت از كى باز مر او را است ، پيش از خليفتى يا پس از خليفتى ؟ قاضى گفت : اين حديث واجب نيست و او دعوى ترا منكر است ، اگر حجّتى دارى بياور ، و اگر ندانى تو بهتر دانى . آن مرد از مصلَّى برخاست و بر جاى خويش شد . مهدى گفت : ايّها القاضى ، اين ضيعت مرا پس از خليفتى آمد و تو گواه باش كه اين ضيعت او را دادم . آن ضيعت را بدان مرد بازداد و بر آن سجل كرد و بر خويشتن گواه كرد . قاضى گفت : و الله يا امير المؤمنين كه اين مجلس فاضلتر زى خداى عزّ و جلّ كه هزار هزار دينار به درويشان دهى . روزى مردى از فرزندان زبير بن العوّام قصّه برداشت . به مهدى گفت : فلان ضيعت به شام اندر وليد بن عبد الملك از من بستد و بر من ستم كرد ، و از پس اين