محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
673
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
چون به نماز آمدى آنجا اندر شدى و به نماز ايستادى . و عمرو بن بكر به مصر شد و همچنين بكرد ، همان روز به مزگت آدينه بنشست ، و رسم چنان بودى كه امامان همه به مزگت آدينه آمدندى و امامت كردندى پيش خلق اندر ، و حكم كردندى و رسم امامت آن بودى . پس عمرو بن بكر هم اندر آن وقت به مزگت بنشست . و عمرو بن العاص را آن شب قولنج گرفته بود ، چون سپيده بدميد نتوانست آمدن به نماز ، صاحب شرط را بفرستاد خارجة بن حذافة العامرى ، كه شو و نماز كن . سهل به مزگت اندر آمد . عمرو بن بكر او را شمشيرى بزد و بر جاى بكشت . مردمان او را بگرفتند و پيش عمرو بن العاص بردند . او گفت : چرا اين مرد را بكشتى ؟ گفتا : من ترا خواستم كشتن كه بيعت بر تو كرده بودم . عمرو بن العاص او را گفت : تو مرا خواستى كشتن و ليكن خداى تعالى ترا كشت . و اين سخن مثل گشت كه هر كه او كارى خواهد كردن بر قضاى خداى تعالى از آن بود . و عبد الرّحمن بن ملجم به كوفه همى بود تا آن شب با آن شمشير زهر آب داده ، و خانهء او به كوفه بود به محلَّت بنى كنده ، و آن قبيله بيشتر خوارج بودند ، و مردمان ايشان به روز نهروان بسيار كشته شده بودند ، و آن فرزندان ايشان كه كشته شده بودند ، على را دشمن داشتندى . و به ميان ايشان اندر زنى بود كه اندر كوفه از آن نيكوتر نبود نام او قطام بنت الشجنه ، و پدرش و برادرش بر در نهروان كشته شده بودند ، و پسر ملجم اين زن را دوست همى داشت و او را به زنى خواست . زن او را گفت تو مرا كابين نتوانى دادن ، و كابين من سه هزار درهم است و غلامى و كنيزكى و خون على . گفتا بدهم كه من خود از مصر بدين كار آمده ام كه او را بكشم و آنگاه بروم . زن پنداشت كه او همى مزاح كند . چون بسيار بگفت ، بدانست كه راست گويد . پس با او اين بيعت بكرد كه هر گاه كه او على را بكشد و اين سه هزار درم و غلامى و كنيزكى بدهى من زن تو باشم . پس اين زن گفتا ترا يار بايد . گفتا اگر بود نيك ، و اگر نبود روا بود . كسى بايد كه مرا راز دارد و اين سخن پيش كس نگويد . پس آن زن سوى مردى رفت از بنى تميم نام او وردان كه گاه گاهى از او