محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1148
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
محمّد پسر مهدى آنجا بود . ربيع او را بنشاند تا بيعت پدر همى ستد . و ربيع با شمشير آخته بالاى سر او ايستاده تا همه بيعت تمام كردند . پس آنگاه عبّاس بن محمّد را و محمّد بن سليمان را به مكّه اندر فرستاد با سپاه تا حجّاج كه به مكّه بودند به مسجد مكّه اندر گرد آوردند ، و سپاه گرداگرد مسجد باستادند . و به ركن و مقام بيعت مهدى از ايشان بستدند . و هيچ خليفت را ميان ركن و مقام بيعت نكردند مگر مهدى را . چون نماز ديگر ببود ، از بيعت بپرداختند . آنگاه منصور را تجهيز كردند . و هم آنجا به بئر الميمون او را به گور كردند . و عيسى بن موسى بر او نماز كرد . و آن روز كه بمرد شصت و هشت ساله بود . و بيست و دو سال خليفت بود . و او مردى بود اسمر و بلند بالا ، و به تن خشك بود و به ريش تنك . و هفت پسرش بود : يكى محمّد المهدى ، و دو پسرش جعفر نام بودند ، و سليمان و عيسى و صالح ، و اين را به لقب صالح المسكين خواندندى ، و قاسم . و ايدون گويند كه او روز بر خويشتن قسمت كرده بود به هر ساعتى كارى كردى . بامداد پس از نماز مردمان را بار دادى [ 397 a ص ] تا چاشتگاه ، چون بپرداختى تدبير مملكت كردى از امر و نهى و ولايت و عزل اندر كار رعيّت و كار لشكر و خراج و داد و بيداد و مظالم و تدبير كار پادشاهى تا نماز پيشين ، پس به طعام خوردن و نماز پيشين كردن ، پس بخفتى تا نماز ديگر ، و از پس نماز ديگر نامه ها خواندى و جواب فرمودى ، و از پس نماز شام تا نماز خفتن به كار كدخدايى و نفقت خويش اندر نگاه كردى و دخل و خرج بازنگرستى ، و از پس نماز خفتن نديمان را و محدّثان بنشستندى و حديث كردندى و كتاب خواندندى تا وقت خواب . پس به سراى زنان شدى . و از علويان يك تن با او بود حسن بن زيد الحسنى . و مردمان ايدون دانستند كه او بيعت نكند . و ربيع همى ترسيد و مر او را باز پس همى داشت . و خود برخاست و زى موسى بن المهدى شد و به طوع بيعت كرد . مردمان گفتند ، يا با محمّد ، جزاك الله خيرا ما از تو اين چشم نداشتيم . گفت : يا مردمان ، منصور مرا برد و به زندان كرد و ضياع مرا به مدينه همه بگرفت . مهدى حاجت خواست تا مرا