محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1138
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
جفا نمودند و گفتند شرم باد ترا كه پيش سه كس به كارى اقرار كردى و باز منكر شدى و دروغ گفتى . و عيسى از آن سخن به ستوه شد و به منصور گله كرد از لشكريان . و منصور او را گفت : و الله كه من بر تو همى بترسم از اين همه لشكر كه ايشان اندر هواى مهدى ترا بگفتند ، و تو بدين لجاج و ستيزه كه همى كنى خويشتن را هلاك مىكنى . پس عيسى گفت : راست گويى يا امير المؤمنين ، هر گاه كه خواهى مردمان گرد كن تا من بر خويشتن گواه كنم و از اين كار بيزار شوم كه دلم از اين كار سرد شد و سير گشت . منصور گفت : جزاك الله خيرا . من ايدون كنم كه تو زين كار بىنصيب نمانى . و منصور دانست كه عيسى مردى پير است و مهدى جوان و كودك . و عيسى از پس مهدى نخواهد زيستن ، او را گفت : از پس مهدى اين خلافت ترا دهم اكنون چون بر خويشتن گواه كنى من ترا ده بار هزار هزار درم بدهم بنقد ، و سيصدهزار درم فرزندان ترا دهم ، و هفتصد هزار درم خدم و كسهاى ترا دهم ، و دويستهزار درم ترا خلعت دهم و بدين همه وفا كنم . عيسى اجابت كرد . و سجلى بر آن نبشتند . و منصور بنى العبّاس را و بنى الهاشم و پيران بغداد را گرد كرد و بر اين گواه كرد به مسجد آدينه اندر . و عيسى خويشتن را خلع كرد و از بيعت بيزار شد ، و هر كه بيعت وى اندر گردن او بود از گردن او بيرون كرد و مر او را از آن بحل كرد ، و مهدى را بر خويشتن مقدّم كرد و گفت : بيعت من از پس مهدى اندر شما است كه هر گاه كه مهدى اندر گردد و من زنده باشم ، اين بيعت اندر گردن شما باشد . و خطها بدين گونه اندر سجل نبشتند . و منصور بدان همه مالها كه پذيرفته بود وفا كرد و آن همه بداد چنان كه پذيرفته بود . و از آن پس مردمان عيسى را پس فردا لقب كردند . و اصل اين آن بود كه روزى عيسى به بازار بغداد اندر بگذشت . مردى از بنى هاشم نشسته بود با يكى از مهتران ، و آن مهتر عيسى را نشناخت . پس مر اين هاشمى را گفت : من هذا ، اين كيست ؟ گفت : هذا الَّذى كان غدا فصار بعد غد گفت : اين آن است كه فردا بود و كنون باز پس فردا شد كه خليفت بود يعنى از پس منصور خلافت او را بود ، پس