محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1130

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

دجله و نيمى از آن سو . و خبر به منصور آوردند كه چنين جايى اختيار كردند . منصور از كوفه برگرفت با سپاه كه آنجا شود و ببيند . چشمش دردمند بود و پزشكى بود ترسا با او كه چشمش را همى دارو كرد . و كتب و اخبار خوانده بود . پس او را گفت : يا امير المؤمنين ، سفر را تأخير كن تا چشمت بهتر شود . گفت : نتوانم تأخير كردن كه مرا اين سفر مهم است . و منصور را خادمى بود كه به دو نزديك بود . پس ترسا آن خادم را پرسيد كه چه مهم است امير المؤمنين را اندر اين سفر كه آن را تأخير نتواند كردن . گفت : بر لب دجله همى شهرى بنا خواهد كردن و همى آنجا شود كه آن را ببيند . ترسا گفت : ما به كتبها چنان يافتيم كه ملكى بود كه او را مقلاص گويند به لقب ، و بر در دجله آنجا كه رود فرات به دجله اندر اوفتد و هر دو يكى شوند ، شهرى بنا كند بزرگ و تا رستخيز آن شهر بماند . چون خادم آن بشنيد برفت و منصور را گفت . و منصور ترسا را بخواند و بازپرسيد . همچنين گفت . منصور گفت : پس مقلاص منم كه مرا به كودكى مقلاص خواندندى كودكان . و مقلاص آن كودك بود كه بلاجوى بود و بازى بسيار كند . پس منصور از كوفه برفت به سال صد و چهل و چهار . چون آنجا رسيد كه امروز بغداد است ، و آب فرات را ديد كه به دجله همى اندر افتاد از زبر سو و از فرود سو به كشتى چيزى آرند از هر چيز متاع برّ و بحر ، و از فروسو تا بصره و درياى عمان و هندوستان و چين و مصر و يمن و از اين سو تا ارمينيه و آذربايگان و روم و خزران . پس گفت : من به ميان اين دو رود ايمن باشم از دشمن ، و هر دشمنى كه آهنگ من كند بىكشتى به من نتواند آمدن . و جايى ديد فراخ و آنجا دهى بود خرد آن را امروز مدينة العتيقه گويند . و ديگر همه مرغزار بود و نيستان و درختستان به ميان دجله . و به ميان آن اندر صومعه اى بود كه راهبان ترسايان آن را بنا كرده بودند و آنجا عبادت كردندى ، و به نزديكى آن بر دو فرسنگى شهرى بود آن را نهروان گفتندى . و نزديك نهروان دهى بود كه آن را ساباط گفتندى ، و آنجا روز بازار بود و همه اهل سواد آنجا گرد آمدندى و بازار كردندى به ماهى اندر دو روز . پس چون منصور را اين جايگه خوش آمد ، گفت : آنجا شبى چند بخسبم تا بنگرم كه هوا به شب چگونه است . پس چند شب آنجا ببود و هواى شب بسى خوشتر از روز