محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1128

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اين سو سپاه عيسى و از ديگر سو حميد و جعفر و محمّد . و شمشير اندر نهادند و كشتن كردند بسيار . و از سپاه ابراهيم بسيار بكشتند . و ديگران هزيمت شدند و خلقى در آب غرقه شدند . و ابراهيم با مقدار چهارصد تن بماند و حرب همى كرد . و بازنگشت . پس حميد قحطبه تيراندازان را پيش اندر آورد و بفرمود كه تيرباران كنيد . ايشان [ تير ] باران كردند . پس تيرى به حلق ابراهيم اندر آمد و بيفتاد . و هم بدان يك تير جان بداد ، و آن مردم كه با او بودند بپراگندند . و حميد فراز آمد و سر ابراهيم برگرفت و پيش عيسى آورد . و عيسى آن سر در ساعت به منصور فرستاد . و او را بامداد خبر شده بود كه لشكر عيسى هزيمت شدند ، و شب را سر ابراهيم نزد منصور آورده بودند . و منصور به تدبير رفتن اندر بود و جمازگان راست كرده كه برنشيند و از كوفه برود و به سوى رى شود كه پسرش مهدى با لشكرى قوى آنجا بود . و راست چون بخواست رفتن سر ابراهيم بياوردند . پس بارها فرو نهادند و فرود آمد . و ديگر روز مردمان بيامدند و مر او را تهنيت كردند و بر ابراهيم لعنت كردند . و منصور را آن لعنت نه خوش آمد و روى ترش كرد . پس جعفر بن حنظله اندر آمد . و او مردى بزرگوار بود . منصور را بر ظفر تهنيت كرد و بر مصيبت تعزيت كرد ، و ابراهيم را استغفار كرد و گفت : هناك الله الظَّفر فى ملكك و اعظم اجرك فى ابن عمّك و غفر الله له ما فرّط فيه من حقّك . منصور را آن خوش آمد و گفت : يا با خالد . و جعفر را اندر سواد كوفه دهى بود و منصور را هم پهلوى آن دهى بود و اندر او هزار جفت گاو كشت كردندى پس منصور آن ديه جعفر را بخشيد . و ابراهيم را پسرى بود نام او عبد الله ، چون او كشته شد ، از آنجا برفت و به زمين هندوستان و سواحل دريا افتاد . و آن علويان كه امروز بدان ناحيتاند بيشتر فرزندان اين عبد اللَّه اند . ]