محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1107

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

را طلب كنند و تو ايشان را اندر يا بى و بكشى ، ايشان بزه مند گردند ، طلب نكنند ايشان را . پس بر اميرى مدينه مردى بايد دادن اعرابى حافى كه از دين خبر ندارد و حق اهل بيت نشناسد ، و مر او را بفرمايى تا ايشان را طلب كند بحقيقت و بگيرد و به تو سپارد . منصور گفت : احسنت يا بو ايّوب . پس منصور مردى را بخواند از بنى اميّه ، نام او رياح بن عثمان المرّى ، مردى از مبارزان عرب ، و مر او را گفت يا رياح ، من ترا به اميرى مدينه مىفرستم و ترا بر من قرابتى و وسيلتى نيست كه ترا بدان حق واجب كند و ليكن از بهر آن همى فرستم تا محمّد را و ابراهيم را ، پسران عبد الله بن الحسن را ، طلب كنى ، و هر كجا اثر ايشان بيابى بشوى و بگيرى و نزد من فرستى . رياح گفت يا امير المؤمنين ، دستورى دهى تا پدرشان بگيرم و عذاب كنم تا بگويد كه ايشان كجااند . منصور گفت : او مردى پير است و مهتر مدينه است ، تو خود ايشان را طلب كن . و رياح به مدينه شد و بر طلب كردن ايشان برايستاد ، و مردمان مدينه را بيم كرد و كس ايشان را نيز اندر خانه نهشت . و ايشان از مدينه برون آمدند و به باديه اندر همى گشتند . و هر كجا رياح خبر ايشان مىيافت ، كس مىفرستاد و خود تاختن همىكرد و نتوانست گرفتن . پس خبر محمّد يافت كه او با كنيزكى به كوه رضوى اندر است . رياح آنجا تاختن كرد . و محمّد بر سر كوه بود و آن شب او را پسركى آمده بود ، آن كودك خرد در كنار داشت . چون سپاه بديد كه از دور پديد آمد كودك بنهاد و خود برفت . و مادر آن كودك نتوانست گريختن ، با آن كودك خود آنجا بماند . چون رياح فراز آمد ، محمّد را نيافت . آن كنيزك را با آن كودك خرد بكشت . و منصور آگاه شد كه رياح ايشان را سخت طلب [ 386 b ص ] همى كند . و او به باديه و به كوههاى مكّه اندر مىگردد . منصور صد مرد را از اعرابيان بخواند از آنان كه راههاى باديه همه بدانستند . و هر مردى را نجيبى بداد و علف ، و نفقات پديد كرد و بفرمودشان كه به طلب محمّد و ابراهيم بپراگنيد و بجوييد . و اين مردمان را اندر باديه و حجاز و يمن و مصر و هر كجا اثر ايشان بيابيد بگيريد و نزد من آريد . پس اين مردمان به طلب شدند . و كار بر ايشان سخت شد و جهان بر ايشان تنگ شد .