محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1083

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

به كار خويش اندر نگرد كه خيانت خاينان بداند و ايشان را بدان عقوبت كند . و چون وزير شايسته بود و ناصح بود و درست بود آن خواهد كه دايم مملكت آرميده بود تا دل ملك فارغ بود و نصيحتهاى او را بداند و مر او را پاداش دهد . و تو امروز از ناصحان مايى ، و امروز روز آن است كه حقّهاى ترا ببايد گزاردن . برخيز و بيا و اين وسوسه از دل بيرون كن كه اين وسوسه ترا ديو همى كند تا دل تو اندر اين سبب تباه مىكند ، بو مسلم اين نامه را جواب نداد ، و راه خراسان گرفت . و خبر به منصور آوردند كه او به خراسان رفت . منصور گفت : خداى را پيش از آنكه او به خراسان رود فرمان است كه او هلاك گردد ان شاء الله . پس منصور از انبار برگرفت و به مداين آمد . و از آنجا پنج رسول بيرون كرد مردمان بخرد و شايسته ، و پسر عمّ خويش را ، عيسى بن موسى ، بر ايشان مهتر كرد و بفرستاد . و اين عيسى بن موسى از پس منصور ولى عهد بود . و از اين رسولان يكى جرير بن عبد الله البجلى بود ، و اندر لشكر منصور از او بزرگتر نبود و خود دوست بو مسلم بود . و ابو حميد المرورودى بود و او از مهتران خراسان بود ، و بفرمود منصور تا عمّان او و عمّزادگان او همه بنى العبّاس به دو نامه نوشتند و مر او را بستودند و كردارهاى او ياد كردند و گفتند امير المؤمنين و ما هر يكى جدا به جدا خواهيم تا ترا مكافات كنيم بدين كردارهاى تو ، و تو ديو را اندر خويشتن راه دادى و همى به روى بىفرمان امير المؤمنين ، و چگونه مخالف شوى دولتى كه تا اكنون از بهر آن را همى شمشير زدى و جان را فدا كردى و خلق را بدان همى خواندى ، و تو امروز از پيران دولتى و از مهتران سپاهى . و از اين گونه بسيار بگفتند و مر او را بازخواندند . و اين عيسى بن موسى و جرير بن عبد الله از فصيحان سپاه بودند چنان كه به سخن جادوى كردندى ، و هر دو دوستان بو مسلم بودند و دل او بر سخن ايشان بيارميد . و ابو جعفر به خط خويش بنبشت كه اينك پيغامها دادم بو حميد را بشنو و هر چه او ترا از من پذيرد دل بر آن بنه كه من بر آن وفا كنم ، و هر چه او ترا گويد من گفته ام . پس بو منصور بو حميد را بر پاى كرد و پيغامهاى نيكو بداد و سخنهاى خوب گفت و بفرجام گفت : و اگر همه پيغامها بدهى و اميدها بكنى [ و نپذيرد ] و فرمان