محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1079

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كردند . پس يك روز به آخر كار صفها كشيده بودند و حرب همى كردند . و حسن قحطبه با پنج هزار مرد بر ميمنه بود ، و بو مسلم با ده هزار مرد اندر قلب . پس بو مسلم به سوى حسن كس فرستاد كه بر ميمنه تنى پانصد دست بازدارد و خود با ديگر لشكر بر ميسره شو . پس حسن چنان كرد كه بو مسلم فرمود . چون شاميان بديدند كه ميمنهء ابو مسلم خالى شد ، آهنگ ميمنهء او كردند و ميسرهء شاميان خالى شد . چون بو مسلم ديد كه ميسرهء شاميان خالى شد ، خويشتن بر ميسرهء شاميان زد و از ايشان خلقى بىشمار بكشت . و از ديگر سو حسن قحطبه حمله برد و كشتن كردند . و چون شاميان از دو سو شمشير ديدند و خون ريختن و كشتن ، روى به هزيمت نهادند و برفتند . و بو مسلم و ياران شمشير كار فرمودند . و بو مسلم آن روز تا شب همى كشت و شمشير به دست داشت و اين بيت همى گفت : شعر من كان ينوى اهله فلا رجع * فرّ من الموت وفى الموت وقع بو مسلم شب را برگشت از ايشان مانده از بس حرب كه كرده بود ، و همه سپاه هم چنان بودند . و آن هزيمت شاميان روز چهارشنبه بود هفت روز گذشته از جمادى الآخر . پس بو مسلم آن خواسته و لشكرگاه ايشان را غارت كرد و هر چه بود بر سپاه بخش كرد . و نامه [ كرد ] به بو جعفر المنصور به خبر فتح و هزيمت عبد الله بن على . بو [ جعفر ] منصور شاد شد . و ديگر روز مولايى از آن خويش [ را ] مرزوق نام ، [ 380 a ص ] پيش خواند و او را گفت برو پنهان و بررس از دبيران و مستوفيان تا بو مسلم از لشكرگاه عبد الله بن على چه يافته است از ستور و سلاح و درم ، همه را نسخت كن و نزد من آر . پس اين مرزوق برفت سوى بو مسلم و از او [ باز ] خواست . و به سرّ آن نيز بر رسيد از دبيران و مستوفيان . و ابو مسلم را از آن اندوه آمد كه منصور او را بر آن كار استوار نداشت ، و از پنهان از كسهاى او بر رسيد . و اين نخستين فتحى بود كه ابو جعفر را شده بود اندر روزگار خلافت . آن روز او را منصور لقب كردند كه اين فتح شام برآمد . و عبد الله بن على و برادرش