محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1074
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ابن العبّاس را ولى عهد كرده بود . چون منصور به خليفتى بنشست خواست كه به بهانه اى عيسى را بكشد تا پسر خويش را ، مهدى ولى عهد كند . اتّفاق را منصور به مكّه همى شد . عمّ خويش را عبد الله بن علىّ بن عبد الله بن العبّاس بن عبد المطَّلب را بگرفت و به عيسى بن موسى سپرد ، و پنهان عيسى را گفت چون من از بغداد بيرون شوم تو پنهان وى را بكش . و بدان آن خواست تا عيسى وى را بكشد ، و او عيسى را به قصاص وى بكشد . چون منصور از بغداد بيرون شد ، عيسى اين سخن با وزير خويش ، يونس بن مرّه بگفت . يونس گفت : زنهار ، الله الله او را مكش كه منصور مىخواهد تا ترا به بهانهء وى بكشد . عيسى گفت : اكنون چه كنم ؟ گفت : وى را پنهان كن و كس را مگوى اين حديث . چون منصور بيايد و ترا از وى پرسد ، بگوى چنان كه فرمودى كردم . عيسى وى را پنهان كرد . و چون منصور از حجّ بازآمد ، گفت : وى را كشتم . منصور كسى را برگماشت تا عمّان وى را گفت كه اندر حقّ برادر خويش ، عبد الله ، امير المؤمنين را شفاعت كنيد تا وى را رها كند . عمّانش پيش منصور آمدند و گفتند : يا امير المؤمنين ، برادر ما را ، عبد الله بازداشته اى و عمّ تست ، بر وى رحمت كن و وى را از بند و زندان عفو كن . منصور گفت : من چون به مكّه مىشدم وى را به عيسى بن موسى سپردم ، برويد از زبان من او را بگوييد عمم را رها كن . عيسى چون اين بشنيد ، پنهان پيش منصور آمد و اندر گوش وى گفت : نه تو مرا گفتى آنگه كه به مكّه همى شدى كه وى را پنهان بكش . منصور روى سوى عمّان كرد و گفت : عيسى عبد الله را كشته است و مىگويد تو فرمودى ، و من نفرمودم ، [ 332 a ] دروغ گويد . عمّان گفتند : عيسى را به دست ما بازده تا وى را بكشيم . يكى از ايشان شمشير بكشيد تا گردن وى بزند . عيسى چون آن ديد ، روى سوى منصور كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، تو مرا نفرمودى به كشتن عبد الله ؟ منصور گفت : نه . عيسى گفت : پس عبد الله زنده است و من وى را نكشتم . و عبد الله را حاضر كرد و به عمّان سپرد ، و از دست منصور جان ببرد .