محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1070

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

او را شمشيرى بزنم و سرش از تن جدا كنم . و تو گناه بر من نه و از اين ميانه بيرون باش . سفّاح گفت : اى برادر ، همه خلق از مشرق تا مغرب دانند اثرهاى بو مسلم اندر اين دولت ، اكنون ما را چه گويند از بهر كشتن او . [ و ما از دست سپاه او چگونه رهيم ؟ گفت : يا بپراگنند يا زينهار دهند . گفت : مرا خوش نيايد همى كشتن او . ] بو جعفر گفت : بر او چاشت خور پيش از آنكه او بر تو شام خورد . و همى گفت تا سفّاح او را گفت : تو بهتر دانى . پس بو جعفر آن شب به خانه بازآمد و كار را همى ساخت . و شمشير آبدار و برنده به چنگ كرد . و سفّاح پشيمان شد ، و نزديك بو جعفر كس فرستاد و گفت : آنچه ترا گفتم دى ، نگر تا نكنى . پس ديگر روز بو مسلم به سلام آمد و سلام بكرد و بيرون شد بسلامت . پس بو جعفر سفّاح را گفت : يك راه كه او را نكشتى ، بارى او را اميرى موسم مده ، مرا بفرست به حجّ و اميرى موسم مرا ده . سفّاح گفت : چنين كنم . و تو دستورى خواه از من به حجّ تا من ترا دستورى دهم تا به روى و امير موسم تو باشى . پس بو جعفر از سفّاح دستورى خواست رفتن به حجّ . او را دستورى داد ، و اميرى حجّ و موسم او را داد . و بو جعفر برفت و بو مسلم با او برفت . و چون حجّ بكردند سيزدهم ذى الحجّه سفّاح بمرد . و آن وقت كه ابو جعفر و ابو مسلم همى رفتند ، سفّاح دردمند بود و تب همى آمدش . و از پس رفتن ايشان بيمارى بر او سختتر شد . و او سى و شش ساله بود [ و آبله نيامده بود . از پس سى و شش سال ] آبله همى آمدش ، و بدان اندر بمرد . و سفّاح چهار سال به خليفتى اندر بود . و هم آن روز كه سفّاح را به گور كردند ، عيسى بن موسى بنشست و از مردمان بيعت ابو جعفر ديگر باره بستد ، و خبر به ابو جعفر و ابو مسلم فرستاد . و ايشان دو منزلى بيرون آمده بودند كه آن خبر بديشان رسيد . و بو مسلم از پيش رفته بود يك منزل تا بر سر چاهها انبوهى نباشد . چون خبر به بو جعفر رسيد ، از پس بو مسلم نامه كرد كه باش تا من اندر رسم . بو مسلم نه استاد و همچنان برفت . و بو جعفر را منصور لقب بود چنان كه برادرش را سفّاح . و هر دوان را نام عبد الله بود . و بو جعفر به كوفه روز آدينه اندر آمد و مردمان را خطبه كرد و نماز كرد . و اميرى كوفه عيسى بن موسى را داد . چون سفّاح مرده بود وى را بر