محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1040

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مردمان و لشكر برنشستند . و اين خبر به بو سلمه شد . بو الجهم را بخواند و گفت : به شهر به چه كار بودى ؟ گفت : سوى امام بودم و بيامدم و لشكر را آگاه كردم تا او را بيرون آرند . بو سلمه گفتا : شتاب كرديد ، هنوز وقت نبود . بو الجهم گفتا : بود و نيز از وقت اندر گذشته . و از نزديك او بيرون شد . و آن تدبير او تبه شد . بر نشست و به شهر آمد پيش از لشكر ، و سوى ابو العبّاس آمد . بو الحميد با ياران آن جايگه نشسته بودند . پس بو الجهم از لشكرگاه سوى بو حميد پيغام فرستاد كه بو سلمه آمد پيش از ما ، او را مهليد كه سوى امام ايدر شود مگر تنها . و چون او اندر آمد اگر به خليفتى بر او سلام كند اگر نه گردنش بزنيد . پس چون بو سلمه آنجا شد ، با او كسى نبود . اندر شد ، به خليفتى بر او سلام كرد . گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين . وى جواب داد . و همه لشكر بيامدند و به خليفتى بر او سلام كردند روز آدينه دوازدهم از ربيع الاوّل سال صد و سى و دو از هجرت . و ابو العبّاس بيرون آمد . نخستين كه بيرون آمد به نماز آدينه شد بر اسبى ابلق نشسته و به مسجد آمد . و برادرش ابو جعفر و عمّش داود بن على و آنكه با او بودند پيش او پياده برفتند . و چون به مسجد اندر آمد بر منبر شد و بنشست . و داود بن على بر نشد و فرو نشست . و بلعبّاس خطبه كرد بر منبر نشسته ، كز دردمندى بر پاى نتوانست خاست ، و اندر خطبه ياد كرد قرابت خويش را با پيغامبر عليه السّلام و حقّ خلافت خويش بگفت ، و آنكه بنى اميّه ستم كردند و حقّ از بنى هاشم ببريدند . و اكنون خداى عزّ و جلّ حقّ را باز جاى رسانيد . و مردمان را اميد كرد به عدل و داد ، و وعده كرد . و تب بر او سخت شد و نتوانست خطبه را تمام كردن . عمّش داود بر پاى خاست بر منبر ، و آن خطبه را بپيوست و تمام كرد و بگفت كه او نالان است سخن همى نتواند كردن . پس فرود آمد . و ابو العبّاس برفت ، و داود از پيش او برفت تا از مسجد به سراى سلطان شد . و ابو جعفر برادر اندر مسجد بنشاند تا خلق همى آمدند و بيعت همى كردند . و ابو جعفر بيعت ابو العبّاس از خلق همى گرفت تا آن روز و آن شب همه خلق كوفه بيعت كردند . ديگر روز ابو الجهم و ابو حميد سفّاح را گفتند ترا به لشكرگاه بيرون