محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1032

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

را بيرون كرد مردى عاقل و هشيار و گفت از بنى العبّاس مردى بيرون آمده است نام او ابراهيم بن محمّد بن علىّ بن عبد الله بن العبّاس ، و او به فلان ديه است پنهان ، و دعوت او به خراسان آشكارا شد . و او به عراق آمد . و اين آن سفّاح است كه ما به كتب اندر خبر او يافتيم و صفت او ايدون و ايدون است . آن رسول صفت رويش بنبشت و برفت و طلب همى كرد . چون به ديه حميمه رسيد ، ابراهيم را يافت با پانزده تن از اهل بيت او و برادرانش و عمّانش . گفت از شما ابراهيم كدام است كه همى امامت دعوى كند ؟ گفتند ابراهيم وى است و ليكن هيچ دعوت نمىكند . و چون رسول بنگرست آن صفت كه او نبشته بود بر روى سفّاح ديد نه بر روى ابراهيم . ابو العبّاس را گفت كه ترا ببرم . ابراهيم گفت : يا مرد ، ترا چه فرمودند كه كه را بگير و بيار . گفت مرا فرمودند كه ابراهيم را بگير و بيار . گفت : پس ابراهيم منم ، تو از او چه خواهى ؟ رسول گفت : [ مرا فرمودند كه ] سفّاح بنى الهاشم را است به اخبار اندر و بر روى او همى بينم . ابراهيم گفت : اين خبرهاى بنى الهاشم چيزى نيست ، ابراهيم منم ، ترا با ايشان كار نيست . رسول ابراهيم را بند كرد و آن ديگران را دست بازداشت . و ابراهيم ايشان را وصيّت كرد از پنهان رسول ، و گفت : كار من بود و من دانم كه از دست مروان نرهم ، و من امامت بو العبّاس را وصيّت كردم . پس ايشان هر ده تن برفتند و پنهان شدند . ديگر روز رسول پشيمان شد كه چرا ايشان را دست باز داشت . پس باز ايشان را طلب كرد و نيافت . ابراهيم را ببرد به مروان ، و مروان او را گفت : ابراهيم تويى كه امامت را دعوى همى كنى ؟ ابراهيم گفت : ابراهيم منم و ليكن كس را چيز دعوت نكنم . و بفرمود مروان به روى او نگاه كردن ، و صفت سفّاح به روى او برنديد . مردمان را گفت همانا راست گويد كه آن صورت سفّاح كه به خبرها آمده است بر روى او نمىبينم . آن رسول گفت : يا امير المؤمنين ، من بدين نشان و صورت مردى را ديدم نگرفتم و اين را گرفتم كه گفت ابراهيم منم . مروان گفت : يا ابله ترا به نام چه كار بود ، خداوند نشان را بايست گرفتن . پس ابراهيم را به زندان بازداشت . ]