محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

974

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كرد . و خبر به وليد شد . سخت تافته شد و دانست كه كار اوفتاد . و تدبير آن كرد كه به شهر حمص شود و آنجا بنشيند و از آنجا سپاه به دمشق فرستد . و از آن ديه برفت و بنه و خزينه پيش فرستاد . و يزيد از دمشق عبد العزيز بن الحجّاج را بفرستاد با دو هزار مرد تا برفت و بر بنه و خزينهء وليد زد ، و بنه و خواسته هاى او همه بگرفت . و وليد به حمص نتوانست شدن . بر راه حصارى بود به دهى نام آن البخرا ، بدان ده شد با سپاه و بر در حصار فرود آمد . و يزيد سه هزار مرد ديگر بگزيد از دمشق و به يارى عبد العزيز فرستاد و بفرمودش كه با وليد حرب كن ، و هر كجا او شود از پس او همى شو . و وليد بر در ديه بخرا فرود آمد . پس عبد العزيز خواست كه حرب كند . وليد حرب نكرد و گفت : اين هر دو سپاه من است حرب چرا كنم . و كس كرد به عبد العزيز و مر او را پنجاه هزار دينار بپذيرفت اگر بازگردد و يزيد را از دمشق بيرون كند . و اميرى دمشق او را بپذيرفت . عبد العزيز اجابت نكرد . و وليد كس فرستاد عبّاس بن الوليد را ، برادر يزيد ، و گفت [ 362 a ص ] تو پير اهل بيتى ، و من دانم ترا بدين كه يزيد كرد رضا نبودى و يزيد كودك است و خرد ندارد بايد كه نزديك او روى و مر او را پند دهى ، و عبد العزيز را از آنجا بازگردانى و اين كار را به صلاح بازآورى تا حرب و خون ريختن نبود . پس عبّاس با صد و پنجاه تن بيامد كه وليد را ببيند و از آنجا به دمشق شود سوى يزيد ، و به ميان اندر سخن گويد و صلح افگند . چون عبد العزيز آگاه شد كه عبّاس نزديك لشكرگاه آمد ، پانصد مرد را بفرستاد تا او را نزديك عبد العزيز آرند . چون آن مردمان بيامدند عبّاس را گفتند ترا عبد العزيز همى خواند . وى بانگ بر ايشان زد و گفت : عبد العزيز را اين مقدار نيست كه مرا بخواند . ايشان گفتند اگر نيايى فرموده است ما را تا سرت برگيريم و نزديك عبد العزيز بريم . چون عبّاس حديث از اين گونه شنيد سوى عبد العزيز آمد . و عبد العزيز شمشير بكشيد و گفت : با يزيد هم اكنون بيعت كن ، و اگر نه سرت را برگيرم و نزديك يزيد فرستم . چون عبّاس شمشير ديد ، بيعت كرد . و عبد العزيز هم آنگاه سپاه برنشاند و به حرب آورد ، و علامت عبّاس