محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

964

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

برخيزيد و بپراگنيد پيش از آنكه همه را بگيرند . ايشان بپراگندند . نصر بن سيّار را خبر بردند كه اين صفت شخص كه تو مىطلبى به سراى ابو حفصه است . نصر مردى را بخواند از ياران خويش ، نامش عصمة بن عبد الله الاسدى ، و گفت او را كه برنشين و به سراى ابو حفصه رو و يحيى را طلب كن . برنشست با سوارى چند و بيامد و گرداگرد آن سراى فرو گرفتند . و آن سرايى بود بسيار كس اندر آن . بفرمود تا يك يك را بيرون همى آوردند ، و عصمة اندر روى او همى نگريد تا يحيى بن زيد بيرون آمد پشمينه اى پوشيده و كلاهى چنان كه خربندگان دارند بر سر و پالانى بر دوش گرفته . عصمة او را بشناخت ، تازيانه اى بر پالان زد و گفت : اى خداوند پالان ، از اين شهر بيرون شو پيش از آنكه ترا بگيرند . هم آنگاه بگريخت و روى به گرگان نهاد . و چون خواست كه به شهر اندر شود ، مردى از گرگانيان او را بديد گفت : اى مرد ، پندارم كه تو يحيى بن زيدى . گفت : چگونه دانستى مرا ؟ گفت : زيرا كه هم اكنون نامه اى فراز رسيد بدين صفت و نعت كه يوسف بن عمر نبشته بود به گرفتن تو . يحيى بازگشت و به بلخ شد به نزديك مردى از شاعيان فرود آمد نامش يوسف ابن مسلمه . و امير بلخ آن روز مردى بود نامش عقيل بن معقل الليثى ، و او پسر عمّ نصر بن سيّار بود . خبر يافت كه يحيى به شهر او اندر است . منادى را فرمود تا بانگ كرد و مردمان را بخواند به مزگت آدينه . پس اندر خانه ها بفرمود تا جستن گرفتند ، و هر كس كه او منسوب بود به دوستدارى خاندان همه را بگرفتند و بياوردند و به زير تازيانه كشيدند . پس جوانى بيامد ، نامش قريش بن حريش ، پدر خويش را ديد كه به تازيانه همى زدند . عقيل بن معقل را گفت : ايّها الامير ، پدرم را مكش كه اگر يحيى از آن چيزى بودى كه به چشم اندر پنهان شايستى كردن ، پدرم او را به چشم اندر بداشتى ، و اگر او را بكشتندى به كس ننمودى و لكن من ترا رهنمونى كنم به دو . بدان كه او اندر سراى يوسف بن مسلمه است با گروهى از شيعت . عقيل كس فرستاد و يحيى را بگرفت و بند كرد و دست راستش به غلى از آهن بر گردن بست و به مرو فرستادش پيش نصر . و نصر بفرمود تا او را به زندان