محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

959

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نگويم . جعفر گفت : همچنين است و من نيز ايشان را بجز نيكويى نگويم . از خداى بترسيد ، و اگر عمّ مرا بيعت كرديد بدان وفا كنيد و قيام نماييد و حقّ او را بشناسيد كه او بدين كار حقّتر از من . مردمان كوفه باز به نزديك زيد بن على شدند و عذر خواستند و ديگر باره بيعت خواستند . زيد اجابت نكرد و گفت : مرا به بيعت شما حاجت نيست . ايشان بيرون شدند و همى گفتند : رفضوا زيدا . زيد رافضى شد . و كار بر زيد راست بيستاد و بيرون آمد و وعده كرد شب چهارشنبه نخستين روز از صفر . و خبر به يوسف بن عمر رسيد . حكم را آگاه كرد . حكم به مزگت جامع آمد و مبارزان كوفه را جمع كرد و حرب را بساختند . زيد بن على اين شب چهارشنبه بيرون آمد از سراى معاوية بن اسحاق با هژده مرد و بانگ همى كرد زيد يا منصور . چون روز بود نگاه كرد مقدار دويست مرد بودند . گفت : اى سبحان الله ، اين مردمان كجااند ؟ دى پانزده هزار مرد را نام نبشتم و اكنون اين مايه مردم همى بينم . گفتند : يا ابن رسول الله ، مردمان به مزگت جامع گرد آمده اند و يوسف در مزگت بسته دارد تا كس به يارى تو نيايد . گفت : لا حول و لا قوّة الَّا باللَّه العلىّ العظيم ، چه مقدارند اندر مزگت جامع و ديگران كجااند ؟ ايشان خجل شدند و عذر خواستند . پس روز برآمد و يوسف بن عمر از شهر بيرون آمد با مهتران و سران لشكر ، و بر سر تلى بيستاد به نزديك كوفه و لشكر را بفرمود تا به حرب فراز شوند . و هر دو لشكر بر يك ديگر برآميختند و كارزار كردند . يك ساعت . پس عمرو بن عبد الرّحمن كه صاحب شرط كوفه بود ، با گروه خويش حمله برد بر زيد و خواست كه زيد را شمشيرى زند ، يكى از ياران زيد نامش نصر بن خزيمة العبسى بر ايشان حمله برد و گروهى را از ايشان بكشت . و عمرو بن عبد الرّحمن را يك ضربت بزد و بكشت . پس زيد بن على به دشت صيّادان آمد . گروهى را يافت فزون از هفتصد مرد . حمله برد [ 324 a ] بر ايشان و گروهى را بكشت و ديگران به هزيمت شدند . پس به كناسه آمد . لشكرى ديد بزرگ با سلاح تمام ، چون ايشان را بديد سر برهنه كرد و