محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
956
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
رسول الله كه برخيزى و به نزديك مردمان خود روى به مدينه ، و سخن اين مردمان نپذيرى كه من همى ترسم كه اين مردمان با تو وفا نكنند و همان كنند با تو كه با حسين بن على كردند . زيد به سخن او ننگريست و به كوفه بازآمد و به خانهء نصر بن الخزيمه العبسى فرود آمد . و شاعيان آگاه شدند و نزد او همى آمدند و او را تحفه ها و هداياى بسيار همى آوردند . پس زنى به نزديك زيد بن على آمد از بنى ازد ، نامش هند بنت الصلت ، و به سوى او هديه اى داشت ، و زنى بود نيكوروى . زيد بن على چون با او سخن گفت ، فصيحه يافتش و شيرين سخن . او را گفت : تو كيستى ؟ گفت : من زنىام از بنى ازد . زيد او را گفت : ترا شوى هست ؟ گفت : نه يا ابن رسول الله . زيد گفت : تو به زن من باشى ؟ گفت : و الله كه اگر اندر تو جاى رغبت هست اگر من شوى خواستمى به از تو نيافتمى . و زيد او را گفت : چه چيز ترا بازدارد از اين ؟ زن گفت : پيرى . زيد گفت : برگست باد ترا ، و تو به نزديك من جوانى و ترا پسنديدم . زن گفت : جعلت فداك يا ابن رسول الله ، من خويشتن را بهتر دانم به سالها كه بر سر من گذشته است ، و اگر من هرگز شوى كنم بر تو بدل نگزينم ، و ليكن مرا دخترى هست از من نيكوتر ، اگر خواهى تا او را به تو دهم . زيد گفت : خواهم اگر چون تو است . زن گفت : كاشكى من چون او بودمى كه او بسيار از من نيكوتر است و جوان و پاكيزه . زيد بخنديد ، گفت : ترا فصاحت و زبانآورى داده اند ، دختر ندانم كه چگونه است . زن گفت : جعلت فداك يا ابن رسول الله ، من به حجاز برآمده ام و او به كوفه ، و ما به يك ديگر نزديكيم اندر فصاحت . زيد گفت : من پسنديدم ، و وعده كرد با آن زن . و گروهى از شاعيان گرد كرد و آن دختر را به زنى كرد و به خانه آورد ، و از وى دختر زاد و بمرد . و زيد بن على بر يك جاى درنگ نكردى از بيم آنكه تا يوسف بن عمر آگاه نشود ، و يك چندى بر ازديان بودى و يك چندى بر گروه خويش بودى . و شيعيان اندر ميان همى آمدند و بيعت همىكردند با او بر كتاب خداى و سنّت رسول و جهاد كردن با طاغيان و ظالمان و نگاه داشتن ضعيفان و چيز دادن محرومان را و