محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
919
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و ايدون گويند كه يك روز يزيد بن مهلَّب ياران خويش را گفت : من شنيدم كه شما همى گوييد كه مسلمه و عبّاس آمدند ، و الله كه مسلمه به نزديك من نيست مگر ملخى زرد ، و عبّاس عاقر ناقهء ثمود . و اين عبّاس سرخ بود و ازرق چشم ، و مادرش رومى بود ، و الله سليمان بن عبد الملك همى خواست كه او را بغى كند تا من از بهر او سخن گفتم ، و الله كه اگر جهان با ايشان باشند و من تنها بوم ، اگر از ايشان انديشم و هيچ باك دارم . و عبد الحميد بن عبد الرّحمن امير كوفه به حيره لشكرگاه زده بود و به همه راهها كس نشانده تا كس از كوفه پيش يزيد نرود ، و گروهى از كوفيان پيش مسلمه فرستاد . مسلمه ايشان را بخواند و بنواخت و گرامى كرد و سپاس پذيرفت از ايستادن ايشان بر طاعت . و مهتر ايشان سيف بن هانى بود . پس مسلمه گفت : اين گروه اندكمايه اند از كوفه كه بر مااند . عبد الحميد را خبر بردند . گروهى ديگر را بفرستاد ، سبرة بن عبد الرّحمن [ بن مخنف ] الازدى با ايشان بود ، چون نزديك مسلمه آمدند ايشان را بستود و گفت : اين مرد ، يعنى سبرة بن عبد الرّحمن به طاعت داشتن ما معروف است و اهل بيت او طاعت دار ما بوده اند ، و او را بر آن كوفيان كه نزديك او بودند مهتر كرد . و عبد الحميد را از كوفه معزول كرد و به جاى او محمّد بن عمرو بن الوليد بن عقبة بن ابى معيط را بفرستاد . پس يزيد بن مهلَّب مهتران سپاه را بخواند و گفت : من چنان همى بينم كه دوازده هزار مرد از جملهء لشكر بگزينم و برادرم را دهم ، محمّد بن مهلَّب ، و فرمايمش تا او اندر شب بر مسلمه زند به شبيخون و شاميان را فرو گيرند و حرب اندر گيرند ، تا چون روز روشن شود ، من به تن خويش حرب كنم و هر چه بتوانم كردن بكنم . و اميد دارم كه خداى عزّ و جلّ ما را نصرت دهد بر ايشان . سميدع گفت : ما ايشان را به كتاب خداى عزّ و جلّ و به سنّت پيغمبر عليه السّلام خوانديم و ايشان همى گويند ما پذيرفتيم ، و ما را نيست كه با ايشان حرب كنيم مگر آنكه پذيرفتند به ما بازدهند . و مردى بود او را بو رؤبه گفتندى و مهتر جبال بود و از هم مذهبان گروهى با او بودند . اين بو رؤبه گفت : چنين است كه سميدع مىگويد ، ما را جز آن نبايد كردن .