محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

891

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خواهد ، و از هر كجا سپاه نزديكتر بود برسد . و يزيد اندر اين وقت با تو صلح بكند و اگرش مدد برسد ، اجابت صلح نكند . و نزديك من تدبير آن است كه با او صلح كنى تا بازگردد و به گرگان بازشود ، و خشم و تيزى با ايشان برد از بهر آنكه غدر كردند . اصفهبد گفت : ويحك يا حيّان ، من شنيدم كه يزيد با تو جفا كرده است و از تو دويست هزار درم بستد ، اكنون همى رسولى كنى او را ؟ حيّان گفت : راست گفتى و ليكن نصيحت تو و از آن او دست بازندارم از بهر جفاهاى او ، و اگر تو نيز عاجز شوى از آنكه بر صلح افتد ، هم يارى كنم به مال . و بر اين نمط سخنها همى گفت تا اصفهبد را بفريفت و صلح افگند ميان او و ميان يزيد بر هفتصد هزار درم و بر چهارصد خروار زعفران يا بهايش و چهارصد غلام بر سر هر غلامى طبقى سيمين ، و بر سر هر طبقى طيلسانى و شقه اى حرير ، و انگشترى زرين يا سيمين . پس حيّان نبطى بازگشت و يزيد را گفت : كس فرست تا مال صلح بستانند . يزيد گفت : از نزديك ايشان يا از نزديك ما ؟ [ حيان گفت : از نزديك ما ] ايشان را . يزيد شاد شد و آن مال بستد و به گرگان بازگشت . سوگند خورد كه اگر ظفر يابد بر ايشان ، شمشير از ايشان برندارد تا از خونشان آسيا بگرداند [ تا گندم آس كند ] و آن را بپزد و بخورد . و آگاهى به مرزبان رسيد . بگريخت و اندر آن قلعه شد به كوه اندر و آن را به حصار گرفت . و آن قلعه اى بود اندر ميان بيشه و سخت استوار بود و جز از يك [ جاى ] راه بر وى نبود . يزيد آگاه شد از گريختن مرزبان . برفت و او را به حصار گرفت و هفت ماه آنجا بود و حرب همى كرد با ايشان ، و منجنيقها بساختند و هيچ نتوانستند كردن ، متحيّر شد . پس يك روز مردى از يارانش نام او هيّاج بن عبد الرّحمن الازدى [ 312 a ] به صيد بيرون شده بود و سگى داشت . آهويى را بديد كه به كوه اندر همى شد اندر راهى باريك ، و تنى چند با او بودند . ايشان را گفت : اينجا باشيد تا من بازآيم . هيّاج آن سگ برگرفت و به كوه اندر شد . و آگاهى نبودش تا به نزديك مرزبان رسيد . و هم آنگاه بازگشت و ترسيد كه به بازگشتن اندر راه گم كند . از جامهء خويشتن لخت لخت همى بريد و بر سر درختها همى آويخت تا نشان بود او را .