محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
885
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اندر دل روميان افتاده بود و از مسلمه مىشكوهيدند از آن فتحها كه او به زمين روم اندر كرده بود . اليون ملك ارمينيه بود كس فرستاد به مسلمه كه بايد كه مردى را پيش من فرستى تا با او سخنى گويم . مسلمه هبيره را بفرستاد . چون نزديك اليون برسيد گفت : شما احمق مردمانيد . گفت : چرا ؟ اليون گفت : آنكه شكم را پر كند از هر چه يابد او را عقلى نبود ، و بدين مسلمه را خواست از ايرا كه او پرخواره بود . پس هبيره گفت : ما مردمانيم كه در اين دين چنين ديديم كه امير المؤمنين را طاعت داريم . اليون گفت : راست گويى ، و ما و شما از بهر دين حرب كنيم و ليكن اكنون اگر مسلمانان را بازدارى از هر سه دينار دينارى بدهيم . هبيره بازگشت و مسلمه را بگفت . اجابت كرد . هبيره پيش اليون شد و گفت : اجابت نمىكند و چون من پيش او رسيدم سير خورده بود و شكم پر كرده و بخفت ، چون برخاست بلغم بر وى غلبه كرده بود و ندانست كه من چه گفتم . پس بزرگان روم كس فرستادند به اليون كه اگر اين مسلمه را بازگردانى ما ترا پادشاه كنيم ، و اگر نكنى ما ترا پادشاه نكنيم . و با او بدين عهد كردند . پس اليون به نزديك مسلمه رسول فرستاد و گفت : بدان كه اين مردمان بدانستند كه تو حرب نخواهى كردن و روزگار خواهى بردن تا اين طعام باشد . اگر بفرمايى تا اين طعام را بسوزند ما شهر بدهيم . مسلمه بفرمود تا آن طعامها را بسوختند . روميان قوى شدند و كار بر مسلمانان تنگ شد و نزديك آن بود كه همه هلاك شوند و همچنين همى بود تا سليمان بمرد . و محمّد بن جرير گويد كه چون سليمان به دابق فرود آمد سوگند خورد كه بازنگردد تا سپاه كه به روم فرستاده است به قسطنطينه اندر شود . و ملك الرّوم بمرد . اليون بيامد و سليمان را خبر داد و گفت : من زمين روم را به تو سپارم . سليمان مسلمه را با او بفرستاد . چون به قسطنطينه فرود آمد هر طعام كه گرداگرد او بود همه را جمع كرد و شهر به حصار گرفت . و اليون برفت ، او را ملك كردند . پس اليون نامه كرد و او را آگاه كرد [ از ملك شدن بر ايشان و از وى اندر خواست ] كه ما صلح كنيم با تو اگر دستورى دهد تا ما آن طعامها كه بيرون شهر است آن قدر كه به كار بايد برگيرند و باقى به شهر اندر آرند . و او ايشان را ايمن