محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
881
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آگاه كرد . و اندر نامه عبد الله بن الاهتم را بستود و گفت : امير المؤمنين آنچه خواهد از حال عراق و خراسان از وى بپرسد كه هيچكس بدين احوالها از او داناتر نيست . و سىهزار درم او را داد . و عبد الله برفت . چون پيش سليمان رسيد [ نامه بداد . چون نامه بخواند ] گفت : يزيد بن مهلَّب نامه فرستاده است و گفته كه احوال عراق و خراسان تو نيك دانى . گفت : يا امير المؤمنين ، من بهتر دانم از همه كس زيرا كه من خراسانىزاده ام و آنجا بزرگ شده ام و آنچه من دانم كس نداند . گفت : پس اشارت كن مرا به مردى كه خراسان او را دهم . گفت : امير المؤمنين بهتر داند . سليمان مردى را از قريش نام برد . عبد الله گفت : اين كار او را نشايد . گفت : عبد الملك بن المهلَّب ، گفت : اين كار او نيست . تا چند كس را نام برد و آخر وكيع را نام برد . گفت : وكيع مردى است مبارز و دلاور و ليكن اعرابىاى است جافى . سليمان گفت : ويحك ، كه شايد اين كار را ؟ گفت : مردى را دانم و تو او را نام نبردى . گفت : كيست ؟ گفت : نگويم تا امير المؤمنين مرا از شرّ او ايمن نكند . گفت : روا است ، بگوى تا كيست ؟ گفت : يزيد بن مهلَّب . گفت : او به عراق است و چنان پندارم كه او عراق را دوستتر دارد از خراسان . گفت : چنين است كه امير المؤمنين مىفرمايد و ليكن به كراهيت او را بايد فرستادن . تو او را بفرماى تا به عراق خليفتى كند و خود به خراسان شود . سليمان بن عبد الملك گفت : صواب رايى ديدى . پس بفرمود تا يزيد را عهد خراسان بنوشتند ، و نامه كرد سوى يزيد و گفت : من پسر اهتم را ديدم ، همچنان است كه تو گفتى اندر فضل و خرد . و نامهء عهد به پسر اهتم داد . و او به يك هفته به واسط آمد و عهد نامه به يزيد داد . يزيد شاد شد و هم اندر وقت بفرمود تا سپاه را بساختند و ساز راه كرد . و مخلَّد پسر خويش را در مقدّمه بفرستاد . و ديگر روز يزيد جرّاح بن عبد الله الحكمى را بر واسط خليفت كرد ، و بر بصره عبد الله بن هلال را ، و مروان بن مهلَّب را برخواسته و خزينهء خويش به بصره بگذاشت ، و خود از پس مخلَّد روى به خراسان نهاد . و چون مخلَّد به نزديكى مرو رسيد ، خليفت خويش عمرو بن عبد الله بن سنان العتكى را از پيش بفرستاد . عمرو به مرو