محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
873
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خداى بر تو يا با معمر كه با من نيز اندر اين باب سخن نگويى كه و الله من اين را نتوانم شنودن . و حصين اندر اين وقت بر پاى بود ، بنشست و گفت : و الله كه بر پاى همى نتوانم بودن از بيم آنكه اين حديث به قتيبه رسد . دست از من بازداريد و كسى ديگر را بجوييد . حيّان از نزديك حصين بيرون آمد و كس فرستاد به گروهى از قبايل مضر و ايشان را گرد كرد و گفت : اين كار را كس نشايد مگر اين اعرابى ، وكيع بن اسود التميمى ، و او مردى مبارز است و دلاور و اندر عواقب كارها ننگرد و از سرانجام نينديشد و او را نيز خويشان و عشيرت بسيارند و همه فرمانبردار اويند ، و اين كار بكند كه با قتيبه به كين است از بهر آنكه مهترى و رياست بنى تميم قتيبه از وى برد و به ضرار بن الحصين داد . ايشان به نزديك وكيع شدند و با او اندر اين باب سخن گفتند . وكيع گفت : دست بيرون كن اى حيّان . دست بكشيد و وكيع را بيعت كرد . و خبر به قتيبه رسيد كه حيّان بن اياس بيعت كرد وكيع را و مردم را بر او تباه كرد . قتيبه گفت : و الله كه حجّاج مرا حذر نموده بود از وى آنگاه كه من ولايت سغد به وى دادم ، و مرا گفته بود كه از وى بپرهيز كه ترا از وى روزى صعب پيش آيد . پس قتيبه مردى بخواند از ياران خويش ، و او را بفرمود كه برو و حيّان را بكش . حيّان آگاه شد . چون قتيبه كس فرستاد و او را بخواند ، او بهانه كرد كه من بيمارم . مردمان روى به وى نهادند و به نزديك وكيع همى شدند و بيعت همى كردند . و به خراسان آن روز مبارزان و مردان بصره چهلهزار سوار آنجا بودند ، از ايشان ، نه هزار اهل عاليه بودند و هفت هزار بكريان بودند ، و مهترشان حصين بن المنذر بود ، و ده هزار از بنى تميم بودند و مهترشان ضرار بن الحصين و چهار هزار مرد از عبد القيس بودند و مهترشان عبد الله بن علوان عوذى بود ، و ده هزار مرد از ازد بودند و مهترشان عبد الله بن حوذان بود ، و جز از اين [ از اهل كوفه ] هفت هزار بودند و مهترشان جهم بن زحر بود ، و هفت هزار مرد موالى بودند و مهترشان حيّان بود . و گروهى ايدون گويند كه حيّان خراسانى بود و گروهى گويند ديلم بود ،