محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
837
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
به طرخون فرستاد ملك سغد . و طرخون صلح خواست بر مالى كه بداد . و عبد الرّحمن از بخارا بازگشت و به نزديك قتيبه آمد و با هم برداشتند و به مرو بازآمدند . پس مردمان سغد بيرون آمدند و طرخون را گفتند تو خشنود شدى بدين خوارى و ذل كه به تو رسيد ، و تو مردى پيرى و ما را به تو حاجت نيست . گفت : كسى ديگر بگزينيد . پس غوزك را ملك كردند و طرخون را بازداشتند . طرخون گفت : از پس ملكت جز كشتن نباشد . بارى به دست خويش دوست دارم كه كسى ديگر . و بن شمشير بر زمين نهاد و خويشتن را به دو فرو گذاشت تا به پشتش بيرون آمد . و هم اندر آن سال نود و يك وليد بن عبد الملك به حجّ شد و اميرى مكه عبد الله القسرى را داد . و تا وليد زنده بود او به مكّه امير بود . و وليد چون به مدينه آمد ، خواست كه بناى مزگت را ببيند تا چگونه كرده اند . مردمان از مزگت بيرون آمدند . و سعيد بن المسيّب از جملهء بزرگان فقها بود و مجاور مزگت بودى ، مگر به وقت حاجت بيرون آمدى . چون به دو رسيدند ، نزديك او نيارستند رفتن كه گويند برخيز . پس او را گفتند اگر تو نيز برخاستى روا بودى . گفت : و الله كه تا آن وقت نيايد كه هر روز برخاستمى از جاى نجنبم . گفتند اگر امير المؤمنين را سلام كردى چه بودى . سوگند خورد كه پيش او نشوم . پس چون وليد به مزگت اندر آمد ، عمر بن عبد العزيز با او همى رفت و نگاه همىداشت كه مگر وليد را چشم بر وى افتد . وليد از هر سويى همى نگريست ، چون سوى قبله نگاه كرد آن مرد را بديد . گفت : آن مرد كيست ؟ گفتند سعيد بن المسيّب . گفت : هذا هو الشيخ سعيد [ بن ] المسيّب . عمر گفت : آرى يا امير المؤمنين ، حال وى چنين و چنين است . و او را همى ستود . پس گفت : اگر دانستى كه امير المؤمنين است بيامدى و سلام كردى ، و ليكن چشمش ضعيف شده است . وليد گفت : حال او دانسته ام و ما خود نزديك او شويم و او را سلام كنيم . پس به مزگت اندر همى گشت . چون پيش سعيد رسيد گفت : كيف انت ايّها الشيخ . سعيد از جاى نجنبيد و از آن حديث بر پاى نخاست