محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
832
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بكشتند و لختى بردار كردند . و ايدون گويند كه چهار فرسنگ سماطين بردار كردگان بودند از اين سوى و از آن سوى روى در يك ديگر كرده . [ قتيبه ] از آنجا به مرو الرّود شد . و آن ملك كه آنجا بود بگريخت ، و قتيبه دو پسر او را بگرفت و بكشت . و ملكان ديگر شهرها به طاعت پيش قتيبه باز آمدند . و قتيبه به بلخ شد و يك روز آنجا درنگ كرد . و اصفهبد بلخ به طاعت آمد . و قتيبه از [ اين ] لشكر [ عبد الرّحمن ] برداشت و برفت تا سر آن دره هاى خلم . و نيزك به بغلان شد و آنجا لشكرگاه كرد . و گروهى را از لشكر بدان دره ها و راههاى تنگ [ 302 a ] [ بگماشت . و قتيبه ] تا به نزديك قلعهء نيزك [ رسيد ] و آنجا فرود آمدند . هر چند حيلت كردند ، نتوانستند گرفتن . متحيّر بماندند . و او بدان تدبير اندر بود كه روبخان ملك سمنگان و روب فراز رسيد و از قتيبه زنهار خواست بر آنكه دليلى كند او را به قلعهء نيزك . قتيبه او را زنهار داد . و روبخان ايشان را از پس آن دره ها ببرد ، و ناگاهان بدان گروه نيزك رسيدند كه سر در بندها نگاه همى داشتند . خلقى را از ايشان بكشتند و بعضى بگريختند ، و لشكر قتيبه بدان دره ها در شدند و به سمنگان شدند . و نيزك به بغلان بود . و ميان سمنگان و بغلان بيابانى است دشخوار . و روزى چند به سمنگان درنگ كرد ، آن گاه برداشت و روى به نيزك نهاد ، و عبد الرّحمن را بر مقدّمه بفرستاد . و نيزك آگاه شد . از آن منزل كه بود برداشت و بنه و خزينهء خويش سوى كابل شاه فرستاد . و خود از آنجا به جايى شد كه كرز خواندندى . و صفت آن جايگاه چيزى عجب بود و اندر او هيچ راهى نبود مگر از يك روى ، و از آن سوى نيز سوار اندر نتوانستى شدن . قتيبه فرود آمد و لشكرگاه بزد و دو ماه پيوسته نيزك را حصار داد ، و راهها و دره ها همه بگرفت . و چون دو ماه برآمد ، يارانش را و نيزك را بسى طعام نماند . و زمستان فراز آمد ، و همى ترسيد قتيبه كه آن زمستان آنجا بايد بودن . سليم ناصح را بخواند و گفت : به نزديك نيزك شو و حيلت كن كه او را بىزينهار به نزديك من آرى . پس اگر نتوانى آوردن او را ايمن كن ، و اگر باز آيى و او با تو نباشد ترا بردار كنم . سليم گفت : پس نامه نويس به عبد الرّحمن تا مرا خلافت نكند بدانچه من