محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
804
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تويى كه به خون عثمان يار بودى ! گفت : اى مرد ، چه تهديد كنى ، و الله كه من به عمر خود چندان اميد ندارم كه شربتى آب خورم . فاقض ما انت قاض ، فانّ الموعد الله و بعد القتل الحساب . گفت : بكن آنچه خواهى كردن كه از پس اين كشتن روزى خواهد بودن كه آن روز جزا است و حجّت بر شما است . [ 297 b ] حجّاج گفت : حجّت بر تو است . كميل گفت : چنين است اگر قاضى تو خواهى بودن . گفت : تو بدان گروه اندر بودى كه عثمان را كشتند . پس بفرمود تا او را بكشتند . و او را ابو جهم بن كنانة الكلبى كشت . و به سال هشتاد و دو اندر مغيرة بن مهلَّب به خراسان بمرد . و مهلَّب به كش بود بدان سوى جيحون ، چون خبر مرگ مغيره بشنيد سخت جزع كرد ، و يزيد پسر ديگر را به جاى او بفرستاد . و مهلَّب روزى چند درنگ كرد به كش ، پس با ايشان صلح كرد بر مالى كه به دو دادند . و از آنجا برداشت و روى باز پس نهاد كه به مرو باز آيد . چون به نزديك مرو الرّود رسيد به منزلى كه آن را زاغول خوانند ، بيمار شد به علَّت شوصه ، و اين علَّت از نخست نزله باشد پس به سينه برد به احشا و شوصه گردد . پس مهلَّب پسر خويش را ، حبيب ، وصى كرد و بمرد . و حبيب بر وى نماز كرد ، و به ماه ذى الحجّة اندر بمرد به سال هشتاد و سه ، و ايدون گويند كه چون بخواست مردن ، گفت : اگر كار به من بودى ، من همه فرزندان را ولايت دادمى . و چون مهلَّب بمرد ، حجّاج ولايت خراسان يزيد بن مهلَّب را داد .