محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
797
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
فابعث عطيّة فى الخيو * لِ يكبّهنّ عليك كبّا پس نخستين كسى كه عبد الملك مروان را خلع كرد از گروهى كه با پسر اشعث بودند او بود . و تيحان [ بن ابجر ] بر پاى خاست و گفت : ايُّها النّاسُ ، انّى قد خلعت ابا ذبّان كخلعى قميصى هذا . گفت : اى گروه مردمان ، عبد الملك را خلع [ كردم همچون اين پيراهن . و عبد الملك را خلع ] كردند مگر اندكى ، و با پسر اشعث بيعت كردند . و بيعت چنان بودى كه گفتى با من بيعت كنيد بر كتاب خداى و سنّت پيغمبرش و خلع كردن امامان بيراه و جهاد كردن با ايشان . چون گفتندى آرى ، بيعت كردى . و حجّاج آن خبر به عبد الملك بن مروان نبشت و از او سپاه خواست . و خود از كوفه برخاست و به بصره آمد . و عبد الرّحمن نامه فرستاد به مهلَّب بن ابى صفره ، و او را به بيعت خواند . مهلَّب جواب داد كه تو پاى اندر كارى نهادى كه امّت محمد را تباه كنى . از خداى بترس و نگر تا خويشتن را تباه نكنى و خون مسلمانان نريزى و جماعت نشكنى و از بيعت بازنيايى . پس اگر تو گويى بر خويشتن مىترسم از خداى عزّ و جلّ اوليتر كه بترسى . پس مهلَّب نامه نوشت به حجّاج و گفت : مردمان عراق روى به وى نهادند و مثل اين همچون سيلى است كه از فرازى درآيد ، هيچ چيز آن را باز ندارد و هيچ چيز سودمند نيفتد و ايشان را دربند نشود . [ اين مردمان كه با عبد الرّحمن حرب همى كنند از آرزوى زنان و فرزندان همى كنند . ايشان را از خان و مان باز مدار تا اين سپاه عبد الرّحمن يك ره خود را به خان و مان افگنند ، ] چون اين كرده باشند آنگاه حرب ايشان را بساز كه خداى عزّ و جلّ ترا بر ايشان نصرت دهد . چون حجّاج نامهء مهلَّب برخواند او را تهمت كرد و گفت : و الله كه اين نصيحت نكرد مگر پسر عمّ خويش را ، عبد الرّحمن . و چون نامهء حجّاج به مدد خواستن به عبد الملك رسيد بترسيد ، و خالد بن يزيد بن معاويه را بخواند و آن نامه به دو داد . خالد گفت : يا امير المؤمنين ، اگر اين حديث از سكستان است جاى ترس است . پس حجّاج اندر ايستاد و سپاه بساخت و مشورت مهلَّب دست بازداشت . و از شام هر روزى صدگان و پنجاهگان و كمتر و بيشتر لشكر به حجّاج همى رسيد ، و هر