محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
794
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ايشان را روزى بداد و سلاح ، و عبد الرّحمن را لوا دربست و به سكستان فرستاد و به حرب رتبيل ملك كابل ، و عبيد الله بن ابى بكره را باز كرد . پس چون عبد الرّحمن برفت ، عمش اسماعيل بن الاشعث سوى حجّاج آمد و گفت : عبد الرّحمن را مفرست كه من همى ترسم كه بر تو بيرون آيد . حجّاج گفت : نيايد . اسماعيل گفت : و الله كه او هرگز بر جسر فرات نگذشت كه كسى را از مهتران طاعت داشت . حجّاج گفت : او را آن دل و زهره نباشد كه فرمان مرا خلاف كند يا از طاعت من بيرون آيد . پس چون عبد الرّحمن به سكستان رفت سپاه را بفرمود تا ساز حرب كردند و ايشان را پند داد و حذر نمود از باز ايستادن . و خبر به رتبيل شد و نامه كرد به عبد الرّحمن و عذر خواست ، و آنچه بر مسلمانان آمده بود از پيش او اندوه نمود كه من بدان رضا نداده بودم بر ياران عبيد الله ، و آن حرب ايشان خواستند و من صلح طلب همى كردم ، و آن خراج كه پيش از آن دادمى همى دادم نپذيرفت . و عبد الرّحمن بدان نامه نگاه نكرد و برفت با همه سپاه . و رتبيل هم بر آن عادت خويش او را زمان همى داد و روستا و ناحيت يك يك را به دو دست بازمىداشت ، و همى خواست كه او را با خويشتن نزديك آرد ، پس با او همان كند كه با عبيد الله بن ابى بكره . و پسر اشعث از آن حيلت آگاه بود . هر گاه كه شهرى از آن طرف بستدى ، كاردارى با گروهى سپاه آنجا دست بازداشتى ، بر آن كمينگاه و عقبه ها و دره ها . و هر جا كه بستدى مردم بنشاندى تا بسيارى از آن زمين بگرفت و مالى بىاندازه غنيمت كرد . پس سپاه را بفرمود كه از پيش مشويد كه ما امسال بدين زمينها كه از ايشان بستديم قناعت كنيم . و شما عقبه ها و راهها و كمينگاهها بشناسيد و بدانيد . پس ديگر سال همچنين كنيم ، و اندك اندك از اين ولايت همى ستانيم . و از اين شهرها كه گرفتيم نجنبيم و ايشان را نجنبانيم تا آنگاه كه خداى عزّ و جلّ ايشان را هلاك كند . پس نامه نوشت به خبر اين فتح كه خداى تعالى مسلمانان را داده بود . و گروهى ايدون گويند كه حجّاج هميان بن عدى بن سدوسى را به كرمان فرستاد كه عبيد الله بن ابى بكره را از سند مدد فرست اگر از تو مدد خواهد . نپذيرفت و با آن