محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
792
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و بدين سال اندر مهلَّب از مرو برداشت و از رود بلخ بگذشت و به كش آمد . و پسر عم [ ملك ] ختل آنجا بود . و او را با پسرش يزيد بن مهلَّب به غزاى ختل فرستاد . و آن روز ملك ختل سبل بود . چون سبل پسر عمّ خويش را ديد در ميان آمد و پسر عمّ خويش را خواست . او نيز در ميدان رفت . سبل او را اسير كرد و به قلعهء خويش برد و آنجاش بكشت . و يزيد گرداگرد قلعه بنگريست قلعه اى بس محكم ديد . با سبل صلح كرد بر مالى كه از او بستد ، و به نزد مهلَّب بازآمد . و مهلَّب پسرى ديگر را ، حبيب ، به بخارا فرستاد با سپاهى گران . حبيب برفت و ملك بخارا را يافت با چهل هزار مرد . و مردى از ميان ايشان بيرون آمد و مبارز خواست ، جبله غلام حبيب پيش او شد و او را بكشت و حمله برد بر ديگران ، و سه تن ديگر را بكشت و بازآمد . و دشمن به جاى خويش بازشد ، و گروهى از دشمن به ديهى فرود آمده بودند . حبيب با چهارهزار مرد بر ايشان شبيخون كرد . ظفر يافت و آتش اندر زد و ايشان را بسوخت . و مهلَّب ده سال به كش بماند . يك روز او را گفتند اگر پيشتر شدى مگر خداى عزّ و جلّ فتح دادى . مهلَّب گفت : مرا خطر از اين غزاهاى مسلمانان است تا ايشان را به مرو باز برم . و ديگر روز مردى از گروه تركان مبارز خواست هريم بن عدىّ عم خالد بن هريم بيرون شد و با آن ترك برآويخت يك زمان ، و هريم او را بكشت و بازآمد . مهلَّب او را ملامت كرد گفت : اگر ترا كارى افتادى ترا هزار مرد مدد آمدى بدان . و ايدون گويند كه اندر اين روزگار كه مهلَّب به كش بماند بر گروهى از مضر تهمت كرد بفرمود تا همه را بازداشتند . چون به مرو بازآمد همه را رها كرد . و مهلَّب از پس دو سال با مردمان كش صلح كرد بر مالى معلوم كه بدهند . و آن مال همى ستد كه نامهء اشعث فراز رسيد به خلع حجّاج . و مهلَّب نيز آن نامه خوانده بود . مهلَّب آن نامه به حجّاج فرستاد و خود آن مال بستد و به مرو بازآمد .