محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

769

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مصعب روى به شهر نهاد . مختار از كوشك به در آمد كه حرب كند . يارانش گفتند همه كوفيان ما را دشمن اند و با تو كس نيست . مختار با كوشك رفت . مصعب كوشك به حصار گرفت . كوفيان مىآمدند و بر مختار لعنت مىكردند . و با مختار در كوشك شش هزار مرد بودند . طعام نماند . مختار گفت : از مرگ چاره نيست ، بياييد تا حرب كنيم . مردم گفتند ما زنهار خواهيم ترا و خود را بر حكم مصعب . مختار گفت : من زنهار نخواهم ، من حرب كنم تا جان به شمشير بدهم . ديگر روز نماز بامداد بكرد و سر و تن بشست و حنوط بركرد و عزم به در آمدن كرد و گفت : چون مرا بكشتند شما را يك كس زنده نگذارند . هر چند گفت ، اجابت نكردند . در بگشود و گفت : مرا بكشند و فردا شما را اين وقت از من بتر كشند و ذليلتر . خود با نوزده كس به درآمد و حرب مىكرد تا كشته شدند . و مصعب بفرمود تا سرش ببريدند و بر در مسجد بياويختند . و مردمان كه در كوشك بودند زنهار خواستند تا به حكم مصعب فرود آمدند تا مصعب هر چه خواهد كند . مصعب كس فرستاد تا دستهاشان ببستند ، و به ميان شهر جايى هست عرصه اى فراخ كناسه گويند ، آنجاشان به پاى كرد . در ميان ايشان مردى بود بجير نام ، سخنگوىترين ايشان بود ، گفت : ايّها الامير ، تو امروز ميان دو منزلى : عفو كردن ما و خشنودى خداى ، و ميان كشتن ما و خشم خداى عزّ و جلّ . زنهار به خشم خداى مگراى و خشم بر عفو مگزين كه اهل ملَّتيم و به يك قبله نماز كرديم و مسلمانانيم و چيزى نكرده ايم كه كس آن نكرده است . و در كوفه مذهبهاى مختلف است . ميان ما حرب افتاد در باب تعصّب دين ، و امروز تو بر ما دست يافتى ، عفو توانى كردن و هلاك توانى كردن ، با ما آن كن كه از تو سزد . مصعب را دل بسوخت برايشان ، عفوشان كرد . عبد الرّحمن محمّد الاشعث گفت : [ 291 b ] اى امير ، اين مردمان كمتر از ما بودند و چون بر ما دست يافتند بر كس محابا نكردند ، ما بدين همداستان نباشيم كه تو ايشان را عفو كنى . بجير گفت : اگر ما از شما خون ريختيم شما نيز از ما ريختى ، و اگر با مردم شامتان حرب باشد ، ما از بهر اين امير به كار آييم . يا امير ،