محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
744
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نيايد . و مختار به سراى خويش همى بود و مردمان پنهان نزديك وى همى آمدند . و اين حال در سال شصت و پنج بود . چون سال شصت و شش درآمد ، عبد الله بن الزبير عبد الله بن يزيد را معزول كرد و عبد الله بن مطيع را بفرستاد . مختار بزرگ شد ، [ و خلق بسيار بر او بيعت كرده بودند ] و چون مدتى بر آمد صاحب شرط [ نامش اياس بن مضارب ] گفت : ايّها الامير ، خلقى بسيار بر مختار جمع آمدند و بيم آن است كه به درآيند ، او را به زندان كن . پس عبد الله بن مطيع زايدة [ بن قدامه ] را بفرستاد و حسين [ بن عبد الله ] را ، و گفت : او را بخوانيد . و اين زايده عمّ مختار بود . هر دو برفتند به طلب مختار . مختار گفت : سمعا و طاعة ، اينك مىآيم . جامه درپوشيد . زايده اين آيت بر خواند : * ( وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ الله وَالله خَيْرُ الْماكِرِينَ . 8 : 30 ) * مختار [ هم آنگه ] دريافت . بانگ كرد كه دواجى و لباچه اى بياريد كه سرما مىيابم ، همانا كه تبم آمد ، و سر بنهاد [ 289 a ] كه رنجورم ، به كرم بازگرديد و امير را از حال تب و رنجورى من آگاه كنيد و عذر نارسيدن به خدمت بگوييد : زايده گفت : من نگويم ، مگر حسين گويد . مختار گفت : اى حسين ، عذر من بخواه از امير ، ان شاء الله ترا سود دارد . گفت : بگويم . چون به در آمدند ، آوازه در شهر افتاده بود كه امير مختار را بخوانده بود كه به زندان كندش ، شاعيان جمع آمدند كه مختار را بستانند . حسين بترسيد و زايده را گفت : من دانستم كه تو آن آيت از بهر آن خواندى تا او دريابد . او خود را بيمار ساخت . اما تو فارغ باش كه من اين معنى پيش امير نگويم ، باشد كه مرا نيز سود دارد . پس هر دو پيش عبد الله مطيع شدند و گفتند مختار رنجور است چنان كه به خدمت نتوانست آمدن . آن شب مختار بيعتيان را جمع كرد و گفت : بدانيد كه ما را فردا به در بايد شدن تا عبد الله بن مطيع را بكشيم و كوفه فرو گيريم . سعر بن ابى سعر گفت : فرمانبرداريم ، امّا يك هفته مهلت ده تا مردمان را آگاه كنيم و سلاحها را راست كنيم . مختار گفت : باشد كه عبد الله مرا مهلت ندهد . گفت : اگر و العياذ باللَّه او ترا بازدارد ما به وقت حاجت ترا از زندان بيرون آريم . مختار چون اين