محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

725

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خالد ناخوش آمد كه از يزيد آزرده بود ، سبب آنكه يزيد به دو نامه كرده بود كه به مكّه شو و با عبد الله بن الزبير حرب كن . او بهانه كرد كه بيمارم . يزيد گفته بود كه آن وقت كه حسين و اولاد پيغمبر را مىكشتى بيمار نبودى ، اكنون كه با پسر زبير حرب مىبايد كردن بيمار شدى ، و انديشيده بود كه اميرى عراق از وى بازخواهد و ديگرى را دهد ، پس بمرد . و عبيد الله از اين سبب يزيد را دشمن گرفت . پس دلش بر مروان افتاد . نزد مروان رفت . و مروان خواست كه به مكّه شود . پس عبيد الله بن زياد مروان را گفت : چنان شنيدم كه به مكّه خواهى شدن كه با عبد الله بن الزبير بيعت كنى . مروان گفت : اكنون با كه كنم ، كه خالد كودك است . عبيد الله بن زياد گفت : جز تو كس نشايد . مروان گفت : بر من فسوس مىكنى ؟ گفت : لا و الله . بسيار بگفت تا مروان اجابت كرد . [ 286 b ] ديگر روز ضحّاك [ بن قيس ] كه امير دمشق بود از مردمان بيعت خواست از بهر پسر زبير ، و بر منبر شد و يزيد را بسيار بنكوهيد و خالد پسر يزيد را بستود . و خالد در ميان ايشان بود ، برپاى خاست و گفت : اى مردمان ، شما را معلوم است كه پدرم چه نيكويى كرد به جاى ضحّاك ، و امروز او را دشنام دهد و پدرم را مىنكوهد و مردم را به بيعت پسر زبير مىخواند ، سه درزى مىزند . پس سه كس از لشكريان برخاستند : وليد بن عتبه و يزيد بن ابى نمس و سفيان [ بن ابرد ] و ضحّاك را دروغزن كردند و گفتند : سپاس نعمت يزيد اين است كه مردم را به بيعت پسر زبير مىخوانى كه او منافق است و پدرش فاسق كه امير المؤمنين عثمان را بكشت ، و كوفيان را او بخواند به مدينه تا عثمان را بكشتند . خليفتى از بنى اميّه نبايد بيرون بردن ، و حقّ خالد بن يزيد را است . پس عمرو بن يزيد الحكمى برخاست و سخنان ايشان رد كرد و گفت : حقّ پسر زبير است كه از قريش است و خويش سيّد است و به سال مهتر است و به علم داناتر و پير قريش است ، چنين است كه ضحّاك مىگويد ، و همه شاميان او را بيعت كردند و عراق و كوفه و مكّه و مدينه و يمن و شهرهاى مغرب همه عبد الله بن زبير را شد ، اكنون شما دمشقيانيد از چه سبب او را بىفرمانى خواهيد كردن .