محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
20
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نكاح بكن . عبد الله اجابت نكرد و به خانه شد سوى آمنه . و آمنه مر او را به كنار گرفت و به دو اندر آويخت . عبد الله را نشاط جماع آمد و خويشتن را نتوانست گوش داشتن . با آمنه گرد آمد ، و آن نور از پيشانى او بشد ، و آمنه به پيغامبر عليه السلام بار گرفت . پس عبد الله بيرون آمد . و زن بنگريد و آن نور اندر پيشانى او نديد . او را گفت : تا از بر من برفتى چه كردى ؟ گفت : به خانه اندر شدم و با عيال خويش حديث كردم و باز آمدم . گفت : تو زن دارى ؟ گفت : آرى . گفت : به خدايت سوگند دهم كه تا تو از ايدر برفتى با زن جماع نكردى ؟ عبد الله شرم داشت . گفت : چون به خانه آمدم زن به من اندر آويخت ، من صبر نتوانستم كردن ، با زن ببودم . آن زن گفت : شواى پسر كه مرا به مردان حاجت نيست ، و برفت . پس عبد الله بن عبد المطَّلب آن سال به شام شد به سفر و باز آمد به مدينه بمرد ، و گورش به مدينه است . و گورستانى است كه آن را دار النابغه خوانند . و پيغامبر عليه السلام اندر شكم مادر بود هشت ماهه . و ابو طالب مادر او را نيكو همى داشت ، تا آن وقت كه پيغامبر از مادر جدا شد . پس او را ابو طالب همى داشت تا چند سال برآمد . پس يك سال نيت شام كرد به بازرگانى ، و پيغامبر نه ساله شده بود . ابو طالب را خواهش كرد كه مرا با خويشتن ببر . ابو طالب اجابت نكرد و گفت : تو كودكى . پس او را ابو طالب به برادر خويش سپرد ، عباس بن عبد المطَّلب . پس چون بو طالب بر شتر خواست نشستن و مردمان را همى بدرود كرد ، پيغامبر از دور ايستاده بود و همى گفت : يا عم ، مرا با خويشتن بر ، و همى گريست . ابو طالب را دل بسوخت و او را با خويشتن ببرد . و نخستين سفر او آن بود ، و ابو بكر صديق با ايشان ببود اندر آن راه . چون به شهر نصيبين برسيد ، نخستين شهر از شهرهاى شام ، و بر در شهر فرود آمد . و آن جايگه صومعهء راهبى بود و نام آن راهب بحيرا بود ، و او به كتبهاى پيشين اندر خوانده بود و صفت يافته بود پيغامبر را ، و هر كاروانى كه بيامدى آنجا فرود آمدى و منزل گاه بودى . چون كاروان بو طالب آنجا رسيد شب بود و فرود آمدند ، و شتران را به گياه دست باز داشتند ، و همه بخفتند تا بامداد . و پيغامبر ما بيدار بود و جامه ها