محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
16
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
چنان بود كه يك سال هاشم به مدينه شده بود و به زمين شام به تجارت مىرفت و به مدينه به خانهء مردى فرود آمد مهتر بنى خزرج ، نام او عمرو بن زيد بن لبيد . و او را دخترى بود نيكو روى ، نام وى سلمى [ هاشم ] آن دختر را به زنى از وى بخواست . عمرو دختر به وى داد و آنجا روزگارى چند بماند و آن زن از وى بار گرفت . و هاشم به تجارت به زمين شام رفت . چون باز آمد ، پسرى آمده بود و او را نام شيبه كرد ، و خواست كه او را و مادرش را به مكّه برد . عمرو بن زيد رها نكرد . و پسر سخت خرد و شيرخواره بود و از مادر جدا نتوانست كردن . پس آنجا پيش مادرش رها كرد و خود به مكّه آمد و بمرد . و مهترى مكه مطَّلب را وصيّت كرد و او را گفت : مرا پسرى به مدينه هست از فلانه دختر از فلان مرد از خزرج ، نام او شيبه ، [ او را ايدر آر ] . چون مطَّلب به مهترى بنشست ، حديث شيبه فراموش كرد تا ده سال بر آمد . پس مردى از مكّه به شام شده بود به تجارت ، به مدينه برسيد . شيبه را ديد اندر ميان جوانان ، فخر همى كرد و مىگفت : انا شيبة بن هاشم بن عبد مناف ، انا ابن سيّد البطحاء ، انا ابن سيّد مكّة و الحجاز ، انا ابن رئيس كلّ القريش ، [ انا ابن ] من [ غلب ] سؤدده على سادات العرب . اين مرد را عجب آمد و گفت : هاشم را به مدينه پسر از كجا آمد . پس او را گفت : يا جوان ، تو چه نامى ؟ گفت : شيبة بن هاشم بن عبد مناف سيّد قريش و سيد العرب و سيد بطحا و مكّه و حجاز . آن مرد چون به مكّه باز شد يك روز پيش مطَّلب نشسته بود ، و كنيت مطَّلب ابو الحارث بود كه پسرش حارث نام بود ، اين مرد گفت : يا ابو الحارث ، من به مدينه عجبى ديدم . گفت : چه ديدى ؟ گفت : غلامى را ديدم كه اندر ميان ياران فخر همى كرد و مىگفت در وقت بازى و سلاح و مجارات و نيزه و گوى زدن : انا شيبة بن هاشم بن عبد مناف . مطَّلب را آن وصيّت هاشم يادآمد و ديگر روز بر شترى نشست و به مدينه رفت و شيبه را از مادرش بستد و از پس خويش بر شتر نشاند و به مكّه آورد . مكّيان پرسيدند كه اين غلام كيست ؟ مطَّلب گفت : عبدى . مردمان گفتند : هذا عبد المطَّلب ، و اين نام عبد المطَّلب بر او بماند و كس ندانست كه او را شيبه نام بود . [ و