محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
286
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
است كه از پس من پيغمبر نبود ، و اگر نه درست بودى ترا كه تو پيغمبر بودى . پس پيغمبر هيچكس را از ضعيفان و بيچارگان با خويشتن نبرد و همه را باز گردانيد و با على به مدينه فرستاد . و منافقان خود باز گشتند . و پيغمبر از آن منزل بر گرفت و به ديگر منزل آمد ، و آن كسها كه با او بخواستند شدن بيامدند ، و خداى عزّ و جلّ گفتا : * ( لَقَدْ تابَ الله عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهاجِرِينَ وَالأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوه في ساعَةِ الْعُسْرَةِ 9 : 117 ) * ، تا آخر آيت . و مردى از مسلمانان مانده بود نام او ابو خيثمه ، روز سديگر نيم روز مگر به باغ خويش آمد . و دو زن داشت . و ايشان آن باغ خنك كرده بودند و آب زده و جاى خفتن كرده به نيمروز با نطع و بالش . ابو خيثمه آنجا بنشست . پس از پيغمبر ياد آمدش . گفتا من به خنكى و نعمت و آسانى ، و پيغمبر عليه السّلام به گرما و سختى ، اين نه از داد بود . پس هم اندر ساعت برخاست و از پس پيغمبر برفت تا او را اندر يافت . پيغمبر او را دعا كرد . و تنى چند از منافقان با او به راه اندر بودند . به منزلى فرود آمدند و آب نيافتند . ايشان گفتند او را و ياران او را همه [ را ] هلاك آيد بدين منزل . پس خداى عزّ و جلّ ابرى بفرستاد و چندان باران آمد كه همه سيراب شدند . و به منزلى ديگر فرود آمدند و اشتران به گياه كردند . اشتر پيغمبر گم شد . همى جستند و نيافتند . پيغمبر تافته شد . منافقان گفتند اگر محمّد پيغمبر است بداند كه اشترش كجا است . پس پيغمبر عليه السّلام ياران را گفتا منافقان چونين همى گويند و من هيچ چيز ندانم تا خداى مرا آگاه نكند . اكنون اشتر من به فلان وادى اندر است و مهارش به درختى اندر مانده است ، بشويد و بياريد . چون پيغمبر اين بگفت ، برفتند و آن اشتر را بياوردند ، و همچنان بود كه پيغمبر گفته بود . و بو ذر الغفارى از پس مانده بود به مدينه . پيغمبر را بگفتند . گفتا اگر اندر او خير است خدايش بيارد . ديگر روز همى آمد پياده . گفتا : يا رسول الله ، اشترم بماند و من پياده بيامدم بماندم . جماعتى از منافقان به منزلى چنين گفتند كه محمّد پندارد كه حرب روم همچون حرب عرب است ، ايشان نه از قياس عرباند . خداى عزّ و جلّ پيغمبر را آگاه كرد كه منافقان چنين و چنين گفتند . پس خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد و گفت : * ( وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ ) *