محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

279

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فردا چون نماز بامدادين بكنم پيش مسلمانان همين سخن بگوييد . پس ديگر روز پيغمبر نماز بامداد بكرد و همه لشكر و سپاه از پس او نشسته بودند . چون پيغمبر پشت به محراب باز داد . اين مردمان هوازن و ثقيف و بنى سعد بر پاى خاستند و همچنين خواهش و زارى كردند و از پيغمبر زنان و فرزندان خويش را باز خواستند . پيغمبر عليه السّلام گفت اين همه مرا نيست ، مسلمانان را است ، آنچه نصيب من است و از آن خويشاوندان من از بنى عبد المطَّلب همه شما را بخشيدم . پس مسلمانان گفتند ما ينز بخشيديم ، و مهاجر و انصار همه را بخشيدند . و عيينة بن حصن از فزاره آنجا بود و اقرع بن حابس التميمى و عبّاس بن مرداس السلمى ، ايشان گفتند ما نبخشيديم قسمت خويش ، زيرا كه ايشان را با هوازن و ثقيف عصبيّت بود . پس پيغمبر گفتا هر كه از مردمان شما نصيب خويش ببخشد به هر سرى برده شش گوسپند بدهم ، و حق شما است اگر نبخشيد . چون پيغمبر عليه السّلام اين بگفت بنى سليم و بنى تميم و بنى فزاره همه گفتند بخشيديم . پس پيغمبر آن شش هزار زن و كودك بديشان بخشيد و همه را آزاد كرد مگر از آن مالك بن عوف كه او به حصار اندر بود و نيامده بود . پس ايشان گفتند يا رسول الله ، مالك سوى تو نيارد آمدن با اين چندين جفاها كه با تو كرده است . پيغمبر عليه السّلام گفتا : مالك را از من بگوييد كه اگر بيايد زن و فرزند و خواستهء او را بازدهم و صد اشتر ديگر او را بخشم . پس پيغمبر آنجا بود تا آن همه زنان و كودكان باز ايشان داد . و على بن ابى طالب را يكى كنيزك بود از آن غنيمت و يكى عمر را و يكى عثمان را . عمر از آن خويش به پسرش عبد الله داده بود و دست بدان ننهاده بودند هيچكس ، همه را باز دادند ، و ايشان باز گشتند . و مالك بن عوف را پيغام پيغمبر بگفتند . از حصار بيرون آمد از پنهان بنى ثقيف ، و سوى پيغمبر آمد و او را به جعرانه اندر يافت و مسلمان شد . پيغمبر عليه السّلام زن و فرزند و خواسته به دو باز داد ، و او را امير كرد بر آن همه كه به طايف مسلمان شده بودند و گفت : با بنى ثقيف كه به حصار اندرند حرب كن تا ايشان را غلبه كنى و حصار بستانى . مالك بن عوف برفت و هر كه از بيرون حصار