محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

269

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بايد كردن ، ترا با تدبير حرب چه كار است . مردى كه او بخواهد گريختن و حرب نخواهد كردن ، او را نيام شمشير به چه كار آيد ، با شمشير برهنه به هزيمت نتواند شدن ؟ تو آن كن كه دل مردان بر حرب تيز كنى . پس پيغمبر را عليه السّلام خبر آمد كه مردمان عرب همه گرد آمدند به حنين . پيغمبر عليه السّلام لشكر را گرد كرد ده هزار مرد كه گرد آورده بود به مكّه ، و دو هزار مرد ديگر از مردمان مكّه كه مسلمان شده بودند . و با دوازده هزار مرد از مكّه بيرون آمد . و مهتر اين مردمان كه نو مسلمان شده بودند بو سفيان بن حرب بود ، و اين مردمان را هنوز دل پاك نشده بود بر مسلمانى . پس پيغمبر عليه السّلام ايشان را گرد آورد و چيز بخشيد تا مسلمانى اندر دلشان برست ، و به غنيمت حنين ايشان را چيز بخشيد و ايشان را مؤلَّفه قلوبهم خواندند . پس پيغمبر را گفتند با صفوان بن اميّه زره بسيار است كه قريش روى سوى او نهاده بودند از بهر حرب . و صفوان هنوز مسلمان نشده بود . پس پيغمبر عليه السّلام صفوان را بخواند و آن زره ها از وى به عاريت بخواست . صفوان گفت : يا محمّد ، غصب همى كنى و به ستم بستانى ؟ پيغمبر گفتا : نه ، و ليكن عاريت خواهم تا از اين حرب باز آيم پس به تو باز دهم . صفوان برفت و آن همه زره ها بيرون آورد و پيغمبر را داد . پس صفوان را گفتند سپاه دشمن سى هزار مرد است . صفوان ترسيد كه سپاه پيغمبر شكسته شود و زره هاى او بشود . و مالك بن عوف مردى بود نه بزرگ ، و از مردمان ميانه بود . صفوان گفتا مهتر لشكر كيست ؟ گفتند مالك بن عوف النصرى . پس صفوان از پيغمبر دستورى خواست تا او بدان حرب بيرون شود . پيغمبر دستورى دادش . صفوان مر بو سفيان را گفت : من از بهر اين زره ها آمدم . اگر ظفر محمّد را باشد خود باز من رسد ، و اگر ظفر عدو را باشد مالك را چندان خطر نيست كه او زره ها باز من دهد . بو سفيان گفتا صواب است . پس پيغمبر عليه السّلام از مكّه برفت با دوازده هزار مرد ، روز هفتم شوّال . و مردى را بر مكّه امير كرد نام او عتّاب بن اسيد از بنى عبد الشّمس . و با لشكر برفت با سلاحى تمام . پس به راه اندر تلى بزرگ پديد آمد كه بر آنجا بايست