محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
242
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
يارانش از گرسنگى زرد شده اند و ضعيف ، و گرداگرد خانه طواف نتوانند كردن . پيغمبر ياران را گفت : از خويشتن ضعيفى منماييد و قوّت نماييد . پس چون به طواف بگشتند ، پيغمبر عليه السّلام گرد خانه اندر بدويد و ياران همچنان . و چون به صفا و مروه شدند ، از آن كوه فرود آمدند و بر آن كوه ديگر شدند ، و سعى كردند ميان صفا و مروه ، و همچنان بدويدند . مردمان قريش از دور همى نگريستند . چون عمره تمام كردند ، پيغمبر عليه السّلام با ياران بيامد و به بطحا فرود آمد و بر آن كوه ديگر بر شد و سه روز به بطحا بود كه [ 204 b ] كس نگفت او را از آن همه مكّيان و خويشان او كه آنجا بودند كه به خانهء من فرود آى . و پيغمبر عليه السّلام شصت اشتر آورده بود كه قربان كند ، و با او صد اسب بود ، و مردمان بر آن اشتران بودند . پس پيغمبر بفرمود تا هر كسى كه با او بودند سلاح تمام برگرفتند و سلاحها همه بر ستوران نهادند و با اين اسبان از پس همى آوردند . ترسيد كه قريش با او بىوفايى كنند تا سلاح و اسب با او بود . و همان هفتصد مرد كه با او بودند بيامدند . چون قريش بشنيد كه با او اسب و سلاح است بترسيدند و گفتند ما بر آن صلحيم كه با تو كرديم ، ترا اين اسب و سلاح چه بايد . پيغمبر گفت : اكنون اسب و سلاح از بيرون مكّه بداريم و اينجا اندر نياريم ، و اگر وفا نكنيد اسب و سلاح بارى با من بود . پس چون وفا كردند ، پيغمبر محمّد بن مسلمه را بر آن اسبان نگاهبان كرد و بر آن سلاح و گفت : از بيرون مكّه بدار . و او آن روز به مكّه اندر آمد ، و ديگر روز دختر عمش را ، ميمونهء دختر حارث بن عبد المطَّلب را ، به زنى كرد . و عبّاس بن عبد المطَّلب با او بود ، ميمونه را به دو داد . و چون روز سديگر پيغمبر عليه السّلام اشتران را بكشت و عمره تمام كرد ، و از همه مكّه هيچ كس نبود از مرد و زن و كودك كه پيش پيغمبر آمد . پس چون عمره تمام كرد و روز سديگر ببود ، قريش حويطب بن عبد العزّى را و سهيل بن عمرو را كه صلح حديبيه كرده بودند بفرستادند و گفتند ما شرط را وفا كرديم ، تو نيز وفا كن ، كه ما سه روز گفته بوديم و اكنون تمام شد ، باز گرد . پيغمبر گفت : من دختر عمّ خويش را به زنى كرده ام ، نيز يك روز زمان دهيد تا او را بستانم و اينجا