محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

233

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نتوانستند گشادن . پس مردى بيامد و بر كنانة بن [ ابى ] الحقيق غمز كرد و گفت : اين داند كه گنج بنى نضير كجا نهاده است . پيغمبر او را بخواند . او منكر شد ، و هر چند گفتند مقّر نيامد . پس به روان پدرش سوگند دادند . او سوگند نخورد و مقر نيامد . پس مردى ديگر از آن اسيران جهودان بيامد و بر وى غمز كرد و گفت : اينجا بر در اين حصار يكى ويرانه هست ، من كنانه را ديدمى هر روز بامداد كه بر گرد آن ويرانه همىگشتى ، پيغمبر او را بخواند و بپرسيد . او مقر نيامد . پيغمبر گفت : اگر اين ويرانه بكنم و آن گنج بيابم ترا بكشم . كنانه گفت : روا است . پس آن ويرانه ها بكندند و از آن گنجها لختى بيافتند . پيغمبر از آن خواسته هاى ديگر طلب كرد ، او مقّر نيامد . زبير بن العوّام را بخواند و گفت : او را عذاب همى كن تا مقر آيد يا بميرد . زبير او را دست و پاى ببست و بخوابانيد و آتش زنه بر روى او و بر ريشش همى زدى تا همه [ اندام ] او بسوخت و هم مقّر نيامد . زبير دانست كه او به مرگ نزديك آمد ، پيش پيغمبر آمد و او را بگفت . پيغمبر گفت شو و او را به محمّد بن مسلمه ده تا به جاى برادرش بكشد . و محمّد بن مسلمه را برادرى بود نامش محمود بن مسلمه بر در آن حصار نخستين كشته شده بود . پس محمّد بن مسلمه كنانه را بستد و به جاى برادر بكشت . و چون سه روز حرب كردند ، چيزى نتوانستند كردن آن دو حصار را . مردمانش زنهار خواستند بر آنكه پيغمبر عليه السّلام جان ايشان بديشان بخشد و خواستهء ايشان غنيمت كند تا هم آنجا همى باشند بر دين جهودى ، و از ايشان جزيت نخواهد . و آن خرمابنان ايشان همه پيغمبر را بود و ايشان همى دارند تا وقت ارتفاع بود ، و هر سال پيغمبر عليه السّلام بيايد و نيمى ايشان را دهد و نيمى خود را بردارد . پس پيغمبر اين شرطها بر ياران عرضه كرد . همه مهاجر و انصار را صواب آمد . گفتند خواسته شان بستانيم و جان ايشان را بخشيم و هم اينجا همى باشند ، و اين خرمابنان ما را بود و ايشان برزيگران ما باشند ، و اين درختان را چون خداوند نباشد خشك شود چنان كه خرمابنان بنى نضير شد . و ما از ايشان جزيت نخواهيم كه برزيگران ما باشند . پيغمبر بپسنديد و اين شرطها با ايشان بكرد